در هاي ورودي را که باز مي کني همه تصاوير عجيب و غريب تابلوهاي خاک خورده از سالهاي دور از واقعه مردمان قحطي زده و انگار بوي تنگي حسي عجيب با تو همراه مي ماند در بدترين دوران عمرهاي خاموش .راهي نداري که منتظر باشي تا پايتخت ميزهاي لکنته را جابه جاکني از ادا اطوار آدمياني که هر چند وقت يکبار به دور کنفرانس مطبوعاتي جشن حالتهاي مختلف تکنولوژي مي گرفته اند.و تو هي براي تکرار اسمهايي را به زبان مي آوري که در تاريخ ذهنيت پريشانت هميشه پشيماني از انتخابشان .
نگاهي به دوروبر خالي شده از احساس دوباره سکندري مي خوري به اين ناموزوني نقاشي حک شده روي ديوار بلوغ براي التهاب دوباره فراموش شده از فراز و نشيب هاي يکسويه براي دامنه هاي زنجيري گامهاي تنهاييت که هيچ گاه از خودت به دوروبر خيره نخواهي شد و مي داني که در اين جا هم انتظار هيچ سرانجامي نخواهد داشت.
لحظه اي بعد از دوباره انتظار کشيدنت روي ديوار متوجه عبوررد پاهاي موريانه هايي مي شوي که هر بار جويده اند اين ديوارهاي قاب گرفته از دوران قحطي ادمهاي سالخورده و بار مي ماند دهانت از تکرار حرفهاي خسته شده پنهان در قامتهاي شکسته بر حول و حوش گيجي دوار زمان.
آرام مي نشيني کناري تا صداي کودکي شيطنت را از همين کنج ديوار بشنوي.
پدربزرگ گوشت را مي کشد و تو آرام و بي صدا با مظلوميت تمام مي گويي : غلط کردم
سوزش دردش را احساس مي کني
وپدربزرگ با تشر مي گويد : ده بار گفتم دست به اين کتابها نزن اينها کتابهاي قديمي هستن بچه
و تو آرام پدر بزرگ را مي پاييدي که پاچه شلوارش را بالا مي کشد و تو همه اش در اين فکري که باز هم آن کتاب را باز کني و تصاويرش را ببيني اما اين بار مادربزرگ در کنارت مي نشيند و برايت آش مي آورد که تو بخوري و از خوشمزگيش تعريف کني و دوباره به تو بگويد : کتابهاي پدربزرگ به جانشان بسته است !
و تو درک نمي کني و انگشتت را مي مکي تا مادر صدايش در بيايد که باز انگشتت را توي دهانت کردي
و از سمت ديگر حياط فرار کني و ليز بخوري و سکندري پدر را که در حال شستن ماشينش هست را ببيني و دوباره غرولند کند که بچه چرا يک گوشه نمي شيني
و بعد در کنار گربه کوچکي که با مادرش لميده اند خيره مي شوي و چه قدر دوست داري که گربه را کيش کني تا بچه اش را توي دستت بگيري و با آن بازي کني اما دوباره سکوت مي کني و کاري انجام نمي دهي و فکر مي کني که در اين حصار تابلوهاي خاک گرفته چه کار مهمي داري که انجام دهي و باز يادت مي ايد که نبايد منتظر بماني و باز خيال مي کني هنوز دير نشده است که مي ايند و تو بايد نقشه هاي مهندس را بگيري و نگاه کني و ببيني که براي اين کهنه ديوارهايي که هر گوشه اش را به خاطره اي زنده نگاه داشته اي چه نقشه اي داري .نقشه ات زود لو مي رود و از بالاي چهار پايه که زير پايت گذاشته اي تا از کتابخانه کتاب مصور پدر بزرگ را دربياوري روي زمين مي خوري و همه نقشه ات به هم مي خورد.همين الان است که پدربزرگ ظاهر شود و تو را گوشمالي دهد اما سريع از اتاق ميزني بيرون تا در اتاق خودت بخوابي آرام که هيچ اتفاقي نيفتاده است .وروي تختت يک چيزي شبيه مار مي بيني و داد مي زني و صدايت پرده هاي اتاق را تکان مي دهد و سراسيمه مادر را در کنارت حس مي کني و بعد پدر بزرگ مي ايد و بعد مادر بزرگ مي ايد و پدر که سر کارش هست با تلفن خبر دار مي شود که تو روي تخت بيمارستان خوابيده اي و سرم به دستت وصل است و هيچ جا را نمي بيني و همه جا سياه است و سياهي تمام اتاق را پوشانده است .
بعد از گذشت چند ساعتي صداي جيغ دوار رنگي را ميبيني که از چنبره خود در مي آيد .
مادر بزرگ جيغ مي کشد .پدربزرگ دستت را ميفشرد و مادر غش مي کند.
دکتر آمپولي را به دستت مي زند که از هر نيشي دردناکتر است .
پدر بزرگ مي گويد:کتاب مصور را برايت آورده ام
و تو لبخند مي زني
مادر بزرگ يک شيشه الکلي مي آورد و نشانت مي دهد و تو چه قدر ذوق مي کني از ديدنش .
يک مار درون الکل
پدر مادر را توي بغل مي گيرد و اينبار ديگر يواشکي مادر را نميبوسد .
از روي تابلو خاکش را پاک مي کني و پنجره چوبي را باز مي کني .هواي تازه سرازير مي شود داخل و چه قدر حظ مي کني از استشمام اين هواي پاک .
هنوز درخت توت قديمي وسط حياط خود نمايي مي کند.و يکباره دستي را روي شانه ات حس مي کني
بر مي گردي و مهندس را ميبيني که نقشه ها را لوله شده تحويلت مي دهد.
– يک مجتمع بزرگ تجاري مسکوني مجوزشم گرفتيم يکساله انجام ميشه
و تو سردرگم نگاهش مي کني
مي زني از اتاق بيرون در را محکم مي بندي
و انگار از اين پروژه بوي خوبي نمي آيد .
سوار ماشينت مي شوي و بي خبر صحنه را ترک ميکني تا برسي به قبرستان بيرون شهر و کنار قبر پدربزرگ سرت را بگذار و هق هق گريه ات بلند شود.
چه قدر کتاب مصور پدربزرگ زيبا بود .
از مجموعه داستانهاي در يک نشست مهران کاظمي
نویسنده : مهران کاظمی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











