بی خبر از شب دائم بودند/آدمکهای تقلایی پوچ
تُنگ تَنگ دلشان یخ زده بود/از غم مضحک دریایی پوچ
خانِ دیوانه که فتوا میداد/دهکده نوکر تسلیمی بود
و رعیت همه جان میکندند/در هواداری فتوایی پوچ!
ناگهان سایهی صافی برخاست
ـ :«های ای حلقهی خدمت در گوش، بندهی سفره و بستر کم باش، نشو دلبسته به دنیایی پوچ!»
سایه از حرمت انسان میگفت/شمع در دست به فردا دل بست
شب ولی باز سرایت میکرد/از پس پرده به فردایی پوچ!
□□
در سپیده که سیاهی بارید/ حلقهی دار به حلقش بستند
سایه بیضجه فقط بالا رفت/با صدای کف و هورایی پوچ.
وحید میره بیگی / از کتاب رادیکال.
شاعر وحید میره بیگی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










