«وجدان »
تا ساعتي پيش كه فكر گم شدن طلا و كارت بانكي و مدارك مهم ديگه از يه هفته قبل توي مترو ، ذهنم رو آشفته كرده و آرام و قرارم را گرفته بود ، مدام چشمم به دنبال كيف گمشده ام همه جا سرك مي كشيد ، هرگز خيالش رو هم نميكردم اينطور خوب غافلگير بشم خانم محترمي از همون موقع كه كيف رو پيـداكرده بود براي رسوندش به دست من كلي دوندگي كرده بود و توي اون شلوغي و بين اون همه آدم ، همه چي رو سالم به دستم رسوند. نيم ساعت پيش اومد و كيف رو تحويل داد و بعداز كمي نشستن و صرف چايي رفت ، و من رو با آرامش خاصي آرام تر كرد. داشتم كيف رو ورانداز مي كردم كه چشمم به انگشتري ام روي ميز خيره ماند ، ناخود آگاه مرا با خود به سالها پيش برد ياد صحنه اي درگذشته ها افتادم آن هنگام كه پنج ـ شش سال بيشتر نداشتم در حين بازي كودكانه ، صدايي در كوچه پشتي و حرفهاي مادر و دختري كه در پي پيداكردن گمشده شان بودند مرا بخود جلب كرد ، گوشواره دختر گم شده بود و نگران همه جا را مي گشت كنجكاوانه من هم گشتم ، كمي آن طرف تر گوشواره زيبايي را ديدم و بدون هيچ وسوسه اي مشتاقانه بدستشان رساندم و باعث خوشحالي مادر و دختر شدم . آن روز براي من هم روز خوبي بود و هنوز هم حس زيباي آن لحظه در يادم است شايد بارها از اين جور صحنه ها برايم پيش آمد كه مالي را به صاحبش مي رساندم ولي لبخند آن روز دختر و نگاه مملو از اميدش برايم معني ديگري داشت .
حال پس از سالها به اين مي انديشم كه صداقت و راستي زيباترين درسهاي زندگي هستند .
چقدر اين جمله شيرينه : « از هر دستي كه بدي از همون دست پس ميگيري »
نویسنده : بهاره هاشمي
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











