هزار و یک شب
هفت-هشت ساله بودم ،پدرم یک کارگر ساده بود. وضع مالی خوبی نداشتیم ودر خانه ای استیجاری زندگی می کردیم؛مثل ” خونه قمر خانم”…
چهار طرف حیاط اتاق بود و چند خانواده آنجا زندگی می کردند.وسط حیاط حوضی مستطیل شکل قرار داشت که همیشه لجن گرفته بود وبوی گندش آدم رو خفه می کرد؛ولی ” صغری خانم”، زن صاحبخانه،اجازه نمی داد آبش را خالی کنیم.می گفت:”چاه پر می شه”…فقط هر شش ماه یک بار زنهای همسایه رو وادار می کرد سطل سطل،آب آن رو ببرند و توی کوچه بریزند و حوض رو تمیز کنند؛خودش هم توی بهارخوابش می نشست و،در حالی که به قلیونش پک می زد،از اون بالا حیاط و همسایه ها رو زیر نظر داشت و حواسش هم بود که کسی زیاد آب مصرف نکنه…
گوشه حیاط یک دستشویی قدیمی بود که همیشه پشت درش چند نفر تو صف ایستاده بودند.
اتاق حشمت خانم،همسایه مون،جنوب حیاط قرار داشت.غروب که می شد تو حیاط، پشت پنجره اتاقش، فرش پهن می کرد،سماورو آتیش می کرد و همسایه ها رو در این ” شبکه اجتماعی” دور هم جمع می کرد.
علی آقا هم، که تنها فرزند صاحبخانه وجوانکی بود، میومد پایین و می نشست با مریم،دختر حشمت خانم،گل می گفت و گل می شنفت!
حشمت خانم که زن شوخ طبع و زبون بازی بود با صدای بلند چرت و پرت می گفت و می خندید ومدام از اون پایین برای زن صاحبخانه هندوانه پرتاب می کرد.صغری خانم همچنان لژ نشسته بود و سینما خانوادگی رو تماشا می کرد!
دماغمون هم که به بوی عطر حوض عادت کرده بود و با کِیف و رضایتِ تمام،چای می خوردیم و وقت می گذراندیم.
بعضی وقت ها هم حشمت خانم،پریموسش رو می گذاشت کنار حیاط و کوکو سبزی و کتلت وبادنجون سرخ می کرد.در واقع وضع اونها کمی بهتر از ما بود.به تازگی یک تلویزیون بِلر خریده بودند که دو تا در داشت و قد دو تا کابینت جا می گرفت!
یک شب هایی در هفته، همه جمع می شدیم خونه اونها و سریال تلخ و شیرین و آقای مربوطه و خانه به دوش و…تماشا می کردیم.
یادم میاد یک بار تلویزیون سریالی جدید به نام ” هزارو یک شب” گذاشته بود.بچه های همسایه،با اشتیاق وآب و تاب،داستان رو تعریف می کردند و من در حسرت و رویای هزار و یک شب،آرام و قرار نداشتم؛ولی هر چه التماس می کردم ،پدرم می گفت:”زشته آدم هر شب بره خونه مردم”.
یک شب که موقع پخش سریال بود،دیگه نتونستم طاقت بیارم و به بهانه دستشویی،رفتم پشت پنجره حشمت خانم اینا ایستادم و به خیال این که منو نمی بینند، محو دیدن سریال شدم!حدود یک ربع،بیست دقیقه ای مشغول زیارت بودم که ناگهان!…ضربه ای محکم بر پشت گردنم فرود آمد؛پدرم که از سر کار برگشته بود،در حالی که گوشم رو محکم گرفته بود،منو به سمت اتاق هدایت می کرد…
ولی با این حال،از شما چه پنهان ،هفته بعد هم هزار و یک شب رو دیدم…
پدر یک تلویزیون ” چهارده اینچ” خریده بود!
نویسنده : ناهید سعیدی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










