هذیان تب آلوده
هذیان تب آلوده ی شعرم ، باید برقصم با تن تنبور
مست و خراب و لاابالی تر ، دف را بزن با گوشه ی سنتور
دوزخ شدم در سایه ی اشیا ، تاول شدم از اتفاقی داغ
لمس عطش هستم درون شعر عريان ترم از خوشه ی انگور
اوزان درونم پا به پا کرده ، رقصی مرا هی جا به جا کرده
او شد خدا و من شدم برده ، حالا بلرزانم به هر دستور
ای اتفاق سرخ میفهمی در تو جنونم لب به لب کوکم
بوسه به بوسه هی بپاشانم، تا انتهای رفتن در گور
خمیازه هایم خلسگی دارد ، جزرم به مَدّ اش می رسد دائم
من مد ضالینم درون عیش ، هو می زنم تا دار با منصور
من ناگهان واژه ها هستم ، شیشه نخورده دائما مستم
ابله شدم در مادیان شرم ، گندم به گندم لب به لب هاشور
تب کرده ام هر لحظه رقصانم حالا بیا و هی بچرخانم
تیشه بزن هی هی بریزانم ، چشمان من کر بود و گوشم کور
برزخ شدم ای حسرت لبریز من شوق و شورم تو ولی پرهیز
روی رگم تیغیست تیزاتیز بگذار روی گردنم ساطور
رازم خیالم چیستم ای عشق ، من را بگیر و در خودت گم گن
من را بِکُش هر تکه ام را بعد مخلوط کن با گردی از کافور
تو نیستی من یک جهان دردم می پیچم و نه بر نمی گردم
من چه به حال خویش آوردم لعنت به عشق تو ، توی مغرور
من شرقی ام مو مشکی و وحشی چشمان من طوفان باروت است
او دوست دارد چشمِ آبی را لعنت به او لعنت به هر مو بور
دیوانه ام دیوانه ام مردم ، من را بخوابانید در گندم
تا که شوم در عطری نانی گم ، عاشق شدم عاشق شدم ناجور ….
#زینب_حسامی


