همه ی مغازه ها هنوز بوی کودکی ام را می دادند.پارک بزرگ وسط میدان که به گفته ی مادر،زمانی ارامگاه مردگان شهرمان بوده،انگار خاطرات گذشته را فریاد می زد.و من دختربچه ای را می دیدم روی تاب.و پدری که می خندید و دخترک را تاب می داد.دخترک جیغ میزد”می ترسم!”
و من ترسیدم…این بار از یادآوری.
بقالی کوچک و جمع و جور دور میدان با همان پفک های تاریخ مصرف گذشته و خاک گرفته و شامپوهای تخم مرغی و همان پیرمرد فروشنده با عینکی بزرگ که چشمانش را چندبرابر بزرگ می کرد.هنوز همان لباس ها تنش بود…همان کلاه سبز؛همان جلیقه ی قهوه ای؛همان نگاه.بچه که بودم پاتوقم همین جا بود…داستان پفک خریدن و دل درد هرشب تکرار می شد.
و آرامگاه بزرگ حاج ملا هادی…آن موقع ها،داخل تمام حجره هایش یک پروژکتور کوچک گذاشته بودند و کنار خانه ی ملا،کافه ای دنج و سنتی پذیرای مردم بود.بوی قلیان های طعم دار و صدای قل قل آنها،موزیک پس زمینه ی آرامگاه بود!بیچاره ملا!!
هنوزهم بوی قلیان مرا یاد آن شب ها می اندازد.آن شب ها که من و خانواده ام داخل یکی از حجره ی کنار دیوار می نشستیم و کباب با ریحان تازه سفارش می دادیم.شب های گرم تابستان را هنوز به وضوح به خاطر دارم.زل می زدم به پشه های اطراف پروژکتور و سعی می کردم زندگی را از دید آنها تصور کنم.و چقدر دلم میخواست برادرم با من بازی کند و دنبالم بدود.اما او هیچ وقت میلی به بازی نداشت…برخلاف من.و پدر شیمیایی بود…مدام سرفه می کرد.مردم با نگاهی خشم الود نگاهش می کردند که یعنی”ساکت شو دیگر!” و پدر سرخ می شد.یک بارهم شیطنت کرد و خواست برای نخستین بار قلیان بکشد .به پک دوم نرسیده از شدت سرفه قلیان را کنار گذاشت!
و خانه مان…ته یک کوچه ی بن بست قدیمی.فقط دو خانه آن جا بود….ما بودیم و پیرزن و پیرمردی رو به روی ما.بوی طراوت پرتقال های درختان حیاط را هنوز هم استشمام می کنم.و همیشه تلخ و بدمزه بودند!
حالا آن خانه دیگر مثل گذشته ها نیست و شاید تنها چیزیست که فرق کرده.درخت هنوز هست….دیوار های سیمانی و در کهنه و فلزی هیچ تغییری نکرده اما آدمهای آن مثل قبل نیستند.
مادر در خانه را که زد،خانمی اخمو با چادری خاکستری و گل گلی در را باز کرد.طوری مقابل در قرار گرفته بود که داخل خانه اصلا دیده نمی شد.مادر گفت”شما اینجا زندگی میکنید؟” زن با قیافه ای گرفته گفت”معلوم نیست؟” و مادر حرفش را خورد.و فراموش کرد که میخواست بگوید ما 12 سال قبل انجا زندگی میکردیم و حالا من(یعنی دخترش)خیلی دلم میخواهد داخلش را دوباره ببینم.و رفتیم…گفتم که…رنگ و بوی خانه خیلی فرق کرده بود.
زنگ خانه ی همسایه را زدیم.بچه که بودم هرشب به دیدارشان می رفتیم.پیرمرد من را خیلی دوست داشت.هرشب مراروی زانوانش می نشاند و شکلاتی به دستم می داد و با خنده می گفت”من اگر یک روز این دختر را نبینم که دق میکنم!”بعد لپم را محکم بوس می کرد.ریش هایش صورتم را می خراشید…
بعد از مدتی صدایی پیر و خسته گفت”کیه؟” هرچه مادر توضیح می داد نمی فهمید” صدایتان نمی آید!” تا اینکه زن جوانتری در را باز کرد.حیاط پر از توت های رسیده و افتاده بود.و درختها پر از شکوفه…حاج خانم مثل همان 12 سال پیش، در اتاق کوچکی از آن خانه ی اعیانی و بزرگ،روی تختی چوبی نشسته بود.ما را که دید ذوق کرد.از مادر پرسید”این خانم خواهرتان است؟” مادر خوشحال شد!!” نه …او را به یاد نمی آورید؟” و گفتم که دخترش هستم.اشک در چشمانش حلقه زد.دستم را فشرد و گفت”واقعا؟؟بچه ها چه زود بزرگ می شوند!یعنی تو همان دختربچه ی کوچکی هستی که هرشب روی زانوهای حاج اقا می نشست؟”
گفتم”فقط 12سال گذشته…”
-آه بچه ها بزرگ می شوند….امثال من به مرگ نزدیک تر.دیگر خیلی پیر شده ام مرگ را در یک قدمی خود می بینم.
کنارش روی زمین نشستیم.مادر حال همسرش را پرسید.حاج خانم با دستان لرزانش به عکس سیاه و سفید روی دیوار اشاره کرد”خیلی وقت است از پیشمان رفته.”
-خدا بیامرزد…چند سال پیش فوت کرد؟خبرش را شنیده بودم.
-نمیدانم مادرجان…شاید سه سال شاید چهار سال.من تاریخ ها یادم نمی ماند.
بعد از کمی سکوت ادامه داد”راحت مرد!مریضی خیلی عذابش نداد….نه خودش را نه ما.”خانه بوی مرگ می داد….دلم گرفت و چشمانم خیس شد.نه…هیچ چیز دیگر مثل سابق نبود.
-دخترتان ازدواج کرده؟
-نه حاج خانم سنش کم است!
-پسری هم داشتید….اوهم ازدواج نکرده؟
-نه.
دوباره تکرار کرد” مریضی خیلی عذابش نداد….نه خودش را نه ما را.چای بفرمایید.” آبنباتی در دهانش گذاشت”چقدر سفت است!” با اینکه نرم بود!
و ادامه داد”پسرم ماشینش خراب شده امده گذاشته داخل حیاط ما.داشتیم می رفتیم سرخاک حاج اقا ماشین خراب شد.بعد نوه ام آمد با چندنفر از دوستاش ماشین را کشیدند و اوردند خانه ما!”
کارگر خانه شان آستین هایش را برای وضو بالا کشید و گفت”خیره انشاا….انشاا…همه ی ماشین های خراب درست بشوند؛ماشین شماهم درست بشود!” از این حرفش خنده ام گرفت! چادر سفیدی برداشت و با لهجه ی روستایی اش زمزمه کرد “یا فاطمه زهرا….یا علی….یا امام حسین!!” با خودم گفتم اگر چیزی بهش نگویند تا فردا نام 124هزار پیامبر را به ترتیب می برد!
بگذریم….کاش همه چیز مثل قبل می شد.من همان دختربچه 3 ساله می شدم در اغوش پدرم. پدر که رفت…همه چیز تغییر کرد.
(ف.ز.م)
نویسنده : فاطمه زهرا منظومی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











