( نمره ی تو نوزده )
به اتفاق مرد ميانسالی که حدود سی سال داشت در اطاق کوچکی ايستاده بودم او را کاملاً می شناختم و از صميم قلب دوستش داشتم او قامتی لاغر و قدی بلند داشت و کت و شلوار مشکی و پيرهنی سفيد به تن داشت درتمام محيط اطاق , صندلی چيده شده بود و در وسط اطاق يک ميز عسلی با ظرف بزرگی از انواع ميوه ها بود من در کنار ايشان ولی در سن نوجوانی بودم و او می گفت: بعضی ها نُمرَشون يازده و بعضی پانزده و بعضی دو و بعضی هشت و…. من پرسيدم نمره من چنده و ايشان گفت نمره تو نوزده و ادامه داد که فکر نکن همه ميوه می خورن و اشاره کرد به ميوه هايی که در وسط اطاق بر روی آن ميز عسلی بود و چشمم به ظرف ميوه افتاد که هريک از آن ميوه ها به جانوری گزنده و بد شکل و چندش آور و ترسناک تبديل شده بودند و در ظرف ميوه حرکت می کردند بسيار وحشت کردم و او را در بغل گرفتم به صورتی که تا سينه اش قد من می رسيد و در آن حال در نهايت آرامش و تعادل و لذت معنوی بسر می بردم
نویسنده : مصطفی مروج همدانی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










