روزی بود، از روزهای تلخ دنیا؛
روزی که یاری، پشتِ یارش نبود و دستِ دوستی، از شانهی دوست کنار کشیده بود.
شادی، آن دخترکِ غمگین و دلآزرده، آن روز به دانشسرا نیامده بود.
اما مهرسا آنجا بود؛ در میان جمعی که ناگاه سخن از شادی به میان آوردند.
یکی گفت: «شادی چنین است…»
دیگری گفت: «شادی چنان است…»
و هرکس سخنی از او بر زبان راند و عیبی بر او نهاد.
مهرسا که این سخنان را شنید، بهجای آنکه پشتِ یار خویش بایستد و از او دفاع کند، همکلام آنان شد؛
و او نیز گفت:
«شادی چنین است و چنان…»
و روزها گذشت…
تا آنکه نسیمِ سحرگاه، آهسته و بیخبر، خبر را به شادی رساند؛
خبرِ تلخی که دلش را لرزاند:
یارش، مهرسا، این بار هوادارش نبوده است.
شادی نشست و نامهای برای مهرسا نوشت؛
اما این بار، بهجای مرکب، اشک بر کاغذش ریخت:
«کنند پشتِ من غیبت،
به کجا رفت آن حمیت؟
کجا بود نامِ تو، یار؟
همدمِ خوشحالی و زار؟
تو هوادارِ منی یا دلآزارِ منی؟
تو طرفدارِ منی یا جفاکارِ منی؟
من تو را میبخشم،
گرچه هرکس نبخشد گنهت؛
بدت را سعی کردم نبینم،
و در میانِ بدیها، گوهرت را ببینم.**»
مهرسای گرامی من…
من همیشه خیر و خوشیِ تو را خواستم.
هر جا که کسی پشت سرت سخنی گفت، من در کنارت ایستادم و با تمام وجود از تو دفاع کردم؛
نه برای آنکه مجبور بودم،
بلکه چون تو را دوستِ خود میدانستم.
اما اکنون میبینم که تو آنگونه که من پشتِ تو ایستادم، پشتِ من نایستادی.
شاید بتوانم تو را ببخشم؛
شاید حتی روزی از این درد هم بگذرم…
اما چیزی در میانِ ما شکسته است که دیگر به آسانی پیش از این نمیشود.
پس بدرود، مهرسا دوست و همدم دیرین من.
بدان که جای تو همچنان در گوشهای از دلم خواهد ماند؛
اما دیگر جایی در زندگیام نخواهی داشت.
سه سال از دوستیِ ما گذشت؛
سه سال خاطره، خنده، اشک و روزهای مشترک…
و اکنون، با تمام تلخیِ این لحظه،
میگویم:
بدرود، ای دوستِ سهسالهی من.







