لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 17 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

من در دل دردها، زندگی میکنم

من درد را می‌شناسم…
نه از کتابی که خوانده باشم، نه از شعری که نوشته باشم؛ از چشم‌هایی که هر روز از کنارشان گذشته‌ایم و ندیده‌ایم.
من در دل دخترکی زندگی می‌کنم که هنوز عروسکش بوی کودکی می‌دهد، اما دستان کوچکش بوی کار گرفته است. هر صبح، پیش از آن‌که زنگ مدرسه به صدا درآید، چهارراه نامش را صدا می‌زند؛ چراغ قرمز، معلم اوست و نگاه‌های بی‌تفاوت رهگذران، تمام دفتر مشقش.
من در دل جوانی خانه دارم که روزی هزار رویا در مشت‌هایش جوانه زده بود، اما روزگار، آرام‌آرام رگ‌های امیدش را برید و اعتیاد را به جای آینده در آغوشش گذاشت. مردم دود را دیدند، اما هیچ‌کس آتشی را که سال‌ها پیش در جانش افتاده بود، ندید.
من در دل زنی نفس می‌کشم که هر شب، صدای شکستن استخوان‌های غرورش را از دیوارهای خانه می‌شنود و صبح، برای آن‌که فرزندانش هنوز (مادر)را با لبخند به زبان بیاورند، اشک‌هایش را پشت لبخندی قرضی پنهان می‌کند. بعضی زن‌ها نمی‌میرند؛ هر روز، فقط کمی بیشتر دفن می‌شوند.
من در دل کودکی هستم که هر شب، آغوش خالی بالش را پدر صدا می‌زند و تاریکی اتاق را مادر. چه کسی گفته یتیمی یعنی نداشتن پدر و مادر؟ یتیمی یعنی هزار بار کسی را صدا بزنی و تنها سکوت جواب اسمت را بدهد.
من در دل مادری نشسته‌ام که سال‌هاست در را آرام باز می‌کند؛ مبادا اگر فرزند گمشده‌اش برگشت، صدای در او را بترساند و دوباره برود. امید، آخرین لباسی است که از تن مادرها درنمی‌آید.
من در دل پدری گریه می‌کنم که کنار تخت فرزند بیمارش، آرام پیر می‌شود. مردها همیشه از پیری نمی‌شکنند؛ گاهی از نگاه کودکی می‌شکنند که با چشمان تب‌دارش می‌پرسد: (بابا… خوب می‌شوم؟) و پدر، تمام دنیا را می‌بخشد تا فقط بتواند یک (آری)راست بگوید.
من در دل پیرمردی نشسته‌ام که در آسایشگاه، هر غروب صدای قدم‌ها را می‌شمارد. نه برای آن‌که کسی هدیه‌ای بیاورد؛ فقط برای این‌که هنوز کسی نامش را به یاد داشته باشد. درد تنهایی، آن‌جاست که انسان، کم‌کم از حافظه‌ی عزیزانش پاک می‌شود، پیش از آن‌که از دنیا برود.
و من…
من در دل تمام آن آدم‌هایی هستم که لبخند می‌زنند تا دیگران نگران نشوند. همان‌هایی که شب، بالششان را خیس می‌کنند و صبح، با همان چشم‌های خسته، برای دنیا نقش آدم‌های خوشبخت را بازی می‌کنند.
شاید من هم یکی از همان‌ها باشم.
شاید زخم‌هایی در من باشد که حتی واژه‌ها جرئت گفتنشان را ندارند.
شاید بعضی دردها آن‌قدر عمیق‌اند که وقتی به زبان می‌آیند، دیگر درد نیستند؛ خاکسترند.
گاهی با خودم فکر می‌کنم…
اگر خدا، همه‌ی اشک‌های پنهان آدم‌ها را یک‌جا جمع کند، شاید دیگر هیچ دریایی روی زمین کم نیاورد.
و هر بار که چشم‌هایم را می‌بندم، فقط یک آرزو از میان تمام دعاهایم عبور می‌کند:
کاش هیچ کودکی، نان را از چهارراه یاد نگیرد…
کاش هیچ مادری، امید را پشت در بسته دفن نکند…
کاش هیچ پدری، شرمنده‌ی نگاه فرزندش نباشد…
کاش هیچ انسانی، آن‌قدر تنها نشود که برای شنیدن صدای خودش، با سکوت حرف بزند…
اما دنیا…
دنیا سال‌هاست به درد عادت کرده است.
فقط هنوز نمی‌دانم…
آن شب که آخرین انسان از غصه گریه کند، آیا آسمان هم طاقت می‌آورد، یا او هم بی‌صدا فرو می‌ریزد…

بهنود کیمیائی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : نویسندگان خوزستان

قالب تخصصی داستان : رمان