لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

من.خاک شریف

مدتی بود پارسا با وجود سن کمی که داشت در رابطه با شغل من و آدم هایی که با اون ها سروکار دارم کنجکاو شده بود و مدام از زندان و زندانی می پرسید؟!
اینکه چرا انسان رو زندانی می کنند؟ چرا مکانی به اسم زندان وجود داره و اینقدر آدم ها ی بد و شروردر زندگی هست؟! و از همه مهمتر من چطور می تونم مرد باشم و بدی نکنم؟! هر قدر براش توضیح می دادم که زندان صرفا جای بدی نیست و همه زندانی ها هم بد نیستند؟! و اون ها فقط آدم هایی هستند که به واسطه خطایی و اشتباهی محبوس شدن افاقه ای نداشت و ذهن پر از سوال پسرم رو هم تطمیع نمی کرد؛ تا اینکه فکری به خاطرم رسید، از علاقه پارسا به هنر مجسمه سازی باخبر بودم پس تصمیم گرفتم به صورت تجربی اگر بشه براش توضیح بدم و تا حدودی برای سوال هاش رو پاسخ دست و پا کنم.
براش توضیح دادم اگر بدنبال جواب سوال هایی که از من می پرسه هستش، در ساخت مجسمه ای به من کمک کنه و برای تهیه خاک مرغوب با من به دامنه کوههای زادگاهم بیاد و تا آخرین مرحله ساختن مجسمه سوالی نپرسه. پارسا برای اومدن و همکاری با من راغب بود. در طول راه مدام به خاک های دم دستم سرک می کشیدم، به مشت می گرفتم و با بی میلی به زمین می ریختمشون…و دوباره به راه می افتادم. پا به پای من پارسا هم دنبالم می اومد و حرکاتم رو زیر نظر داشت. براش سوال بود چرا این خاک نه و اون یکی هم نه و باید به دنبال خاک بهتری بود! اصن این ها چه نسبتی با موضوع سوال هایی داره که از من پرسیده؟! بی قراریش رو برای پرسیدن سوال درک می کردم اما باید چند نمونه از انواع رو می دید تا بتونه خوب رو از بد تشخیص بده و اینکه شاید توضیح من برای اون کافی نباشه و قانعش نکنه! پس سکوت رو ترجیح دادم تا بتونم در موقع مناسب به بهترین وجه براش توضیح بدم. بعد مدتی گشتن چشمم به تله خاک خوش رنگ و نرم و صافی افتاد که از بوی خوشش روح آدم تازه می شد کنار خاک نشستم و درحالی که دستم رو توی خاک فرو می بردم از پارسا پرسیدم : نظرت درباره این خاک چیه؟! پارسا سری تکون داد و گفت به نظرم با خاکای قبلی خیلی فرق می کنه! هم خوشرنگه و هم از نم و تازگی انگار باهات حرف می زنه، یه کلام بابا به دل می شینه! با سر حرفاشو تآیید کردمو و گفتم پس این خاک دلچسب مجسمه است..مجسمه ش با آدم حرف میزنه! حالا سر گونیو بگیر تا زرمونو برداریم!
خونه که رسیدیم تو مرحله بعدی خاک رو با آب قاطی کردیمو و خمیر گل رو آماده کردیم…پارسا از ذوق چشمامش برق می زد و شروع به ساختن شکلک ها و حیوونای دلخواهش با گل کرد، پارسا گفت بابا گلش خیلی سفته به راحتی فرم نمی گیره !اشتباه کردی بابا…من فقط پسرم رو تماشا کردم و با سر بهش اشاره کردمو گفتم : رفیق خیلی عجله داری این خمیر گل، برای اینکه مجسمه خوبی بشه حالا حالا ها کار داره و وقت می بره…. صبر داشته باش! مدتی باید این خاک خوب آب بخوره تا سیراب بشه و تازگیش رو هیچوقت از دست نده..دست نگه دار تا بعد…پارسا با لبخندی شیطنت آمیز پرسید مگه خاک هم آب می خوره..دستی به سرش کشیدم و در جواب گفتم : هر چیزی که در این دنیا هست بی نیاز از آب خوردن نیست و با آب حیات می گیره و زنده می شه ! کم حواس شدی پسر بابا…خاک مگه تو پاییز و زمستون آب نمی خوره بعد تو بهار گل و سبزه می ده و نفس می کشه! کمی صبر داشته باش پسر بابا..پارسا از ساختن مجسمه با گل تازه آب خورده دست کشید.
توی تمام مدتی که خاک رو توی آب خیسونده بودیم پارسا مدام می پرسید: کی باید کار مجسمه ساختن رو شروع کنیم، پس کی وقتشه؟!دو روزی از استراحت خمیر گل توی آب می گذشت که دست پارسا رو گرفتم و سر وقت گل بردم ، بالای سرم ایستاد و حرکات من رو تماشا می کرد، به گل چنگ زدم و شروع به ورز دادنش کردم مدتی ورز دادن گل طول کشید تا اینکه گل مثل موم، نرم شد و با دست به راحتی فرم می گرفت. مقداری از گل رو توی دست پسرم پارسا گذاشتم. پارسا گل رو با دستش گرد کرد و گفت بابا چقدر نرمه! به سفتی موقعی که توی آب خیسوندیمش نیست اون موقع خیلی سخت شکل می گرفت ولی الان با اشاره نوک انگشت حالت می گیره..در جوابش گفتم الانه که می شه از این گل زنده مجسمه باشکوهی ساخت!
پارسا با نگاهی مبهوت ازم پرسید بابا دیگه نمی شه نپرسید که این ساختن مجسمه چه ربطی به سوالت من درباره زندانیا داره؟!موقع جواب دادن به سوالای پسرم رسیده بود براش توضیح دادم که انسان از بدو تولد پاک آفریده می شه و این خودشه که این ذات رو آلوده بکنه یا نکنه خودش باید قابلیت خوب بودن و بد بودن رو در خودش پرورش بده مثه خاک مرغوب و خاک نامرغوب! هر کدومشون نظر افراد متفاوتی رو به خودشون جلب می کنن! بد باشن بدی سراغشون میآد و آدم های بد! خوبی رو بیشتر توی روحشون پرورش بدن بیشتر به سمت خوبی می رن!و دیگه اینکه آدم ها برای هدفی که دارن باید راه طولانی بگذرونن و در این راه با صبرو انتظار به خواسته ها و قابلیت هدفی که می خوان می رسن، خاک باید مدتی توی آب بمونه تا قابلیت گل تازه مجسمه رو به خودش بگیره! همین آدم ها توی راه دراز آرزوها شکست می خورن، پیروزی کسب می کنن و باز هم شکست می خورن تا یاد می گیرن چطور شکست بدن و چطوری پیروزی کسب کنن و هیچوقت از تلاش باز نمی ایستن! مثل ورز دادن گل مجسمه .. آخرشم که عقل آدم هرچقدر هم کامل باشه یک تنه کامل نیست و نیازمند مشورت و استاد هنرمند و باتجربه داره مثه مجسمه ساز که از گل بی فرم تندیس باشکوه می سازه! حالا بعضی آدم ها هستند که تو مرحله اول خطا می رن ، بعضی ها توی مرحله دوم یا سوم و یا چهارم! که عاقبتشون می شه گناهکاری و زندانی و جایی که باید بهشون کمک کنه دوباره به خط اول برشون گردونه می شه زندان!
پارسا که تمام مدت به حرف های من گوش می داد با تموم شدن خطابه م، ادامه داد که: و در خط این چهار مرحله بودن از انسان مرد می سازه!
احسنت پسرم، و چهار کلید زندگی شرافت مندانه: پاکی، صبر، تلاش و مشورت به وقت گذر از خطرهستش!

نویسنده : خاطره دارابی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات