کشـتـه عـشـق بـوعلی دقاقآن در آیـیـن عـشـقـبـازی طـاقروزی این درد از دلـش زد سـربــه مـنـاجــات گـفـت در مـنـبــرکـای خـداوند آسـمـان و زمیننه مکان از…
| کشـتـه عـشـق بـوعلی دقاق | آن در آیـیـن عـشـقـبـازی طـاق |
| روزی این درد از دلـش زد سـر | بــه مـنـاجــات گـفـت در مـنـبــر |
| کـای خـداوند آسـمـان و زمین | نه مکان از تـو خـالی و نه مکین |
| جلوه گر در بلند و پست تویی | قصه کوتاه هر چه هست تویی |
| از تــو بــا خـلـق لـافـهـا زده ام | در چـــنــدیــن گــزافــهــا زده ام |
| روز مـحـشـر کـه سـازیم زنـده | مـکـن از روی خــلـق شـرمـنـده |
| گـر ندانی سـزای خـویشـتـنم | کـسـوت صـوفـیان مـکـن ز تـنـم |
| کــه اگـر مؤمـنـم و گـر گــبــرم | نـیسـت از زی صـوفـیان صـبـرم |
| در کـفـم رکـوه و عـصـایـی نـه | در بــــوادی دوزخــــم ســــر ده |
| تـا بـه هـر وادیـی کـه روی آرم | نـــوحـــه جـــانـــگـــداز بـــردارم |
| بــر خــود از درهـای گـونـاگـون | ریـزم از دیــده آب و از دل خــون |
| چون نبـاشد بـه قربـتـم فرمان | پـرورم جـان بــه نـوحـه حـرمـان |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











