من به دنیاکه اومدم وقتی چشمام بازشدیقینامامان وبابام اولین کسانی بودندکه دیدمشون اولین کسانی که وقتی بزرگ میشدم بایدبهشون اعتماد میکردم…
آره من بزرگ شدم ولی یادم فته بود که بزرگترین آدم های زندگی من یه زن ویه مردبودن ومن فقط برای خودم شخصیت زن رو بالا بردم ولی شخصیت مردرو نادیده گرفتم…
واقعا چرا!؟
چراهیچ وقت به این شخصیت (مرد)درست نگاه نکردم…!؟
چرازندگیم رو باحرف های پوچ بقیه گذروندم…!؟
چراهیچوقت خودم فکرنکردم…!؟
چرابزرگترین پشتیبان زندگی مون روکم اهمییت میدونیم…!؟
من میخوام دنیام روعوض کنم ;نمیزارم فردایی که پیش رودارم حتی یک لحظه باحرفهای پوچ شروع بشه
حتی اگه فکرمن درست نشه بایدوجودمو به این باوربرسونم که خداهمه ی موجودات را جفت جفت آفریده
واین بزرگترین آرزوی بشریت…
نویسنده : راضیه کریمیان
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











