لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان کوتاه: آدم
به قلم: سیده کوثر غفاری

از سخت ترین نبردها پیروز آمده بود. آزمون های عجیبی را با موفقیت گذرانده بود. از کوهها و رود ها و سرزمین های بسیاری گذشته بود.خطرات بیشماری را پشت سر گذاشته بود. بی شک او یک قهرمان بود اما چیزی در درونش داشت ذره ذره وجودش را از هم می گسست.
یک سوال، که هیچ یک از مدعیان پرستش الهه ها و افسانه های کهن قادر به پاسخگویی آن نبودند و دانش هیچ اندیشمندی توانایی درک آن را نداشت.
اکنون او به آخرین سرزمین رسیده بود. آخرین امید، آخرین راهی که ممکن بود حقیقت را برملا سازد. پس از یک جستجوی دشوار، از مردم گوناگون به جوابی یکسان رسیده بود. همگی مردم آن سزمین می گفتند که پاسخ تمامی سوالها در کتاب بزرگ است. حالا که به پاسخ سوالش نزدیک شده بود، چیزی که برایش سالها جنگیده بود، مفهوم زندگی اش داشت نمایان می شد. خودش را برای سفری خطیر و دشوار آماده کرده بود. اما کتاب بزرگ را در پاک ترین مکان، به آسانی یافت. یعنی واقعا ممکن بود پاسخ سوالی را که به اندازه ی عمر یک قهرمان ارزش دارد بیابد؟
با شهامت، تمام قد ایستاد.کتاب را به آهستگی باز کرد. ناگاه نور دل تاریکی را شکافت. قهرمان نفس عمیقی کشید. مردمک چشمانش گشاد شد. انرژی اش را در گلویش جمع کرد و با پرسشی در صدایش آزاد ساخت:«من چگونه خلق شدم؟»
ناگاه نور زمان و مکان را دربرگرفت. ذرات معلق محیط، در نور بالا می رفتند. کم کم تصویری در مقابل چشمان متحیر قهرمان مجسم گشت.
چیزی شبیه نور اما برتر از آن وجود داشت. نه چیزی در او بود و نه او در چیزی، او همه جا بود بی آنکه حجمی داشته باشد. بی مثال و بی مانند، تنها و یکتا،کافی بود به چیزی بگوید:«موجود باش!» تا بی درنگ خلق شود. فرشتگان را کهکشان ها را جهان را خلق کرد. او بی نیاز از هر چیز و بی تغییر از ازل بود و تا ابد ادامه داشت. اما خواست تغییرمهمی در جهان ایجاد کند. پس به فرشته ها گفت:« می خواهم جانشینی در زمین برای خود خلق کنم.»
فرشته ها گفتند:« می خواهی موجودی خلق کنی که در زمین خون بریزد و فساد کند؟ حال آنکه ما همگی تسبیح تو را می گوییم و عبادتتت می کنیم»
خداوند حکیم فرمود:«من چیزی می دانم که شما نمی دانید.»
پس خداوند قادر، از خاک موجودی خلق کرد در نهایت توازن و تعادل و آراستگی. اما این موجود با همه ی موجودات هستی تفاوت داشت. خاص بود چون خداوند خواسته بود که از روح خودش در او بدمد. پس آن موجود شگفت انگیز را آدم نامید. راز هایی به او گفت. ابلیس خواست درون آن موجود را ببیند . پس نگاه کرد و کوهها، رودها و… عجیب بود که جهانی را در وجود آن موجود دید. اما هنگامی که خواست درون قلب او را ببیند. دستی از غیب او را عقب زد.
پس خالق یکتا به خود آفرین گفت. و آن موجود شگفت انگیز را آدم نامید. خداوند از فرشته ها خواست تا آن راز ها را بگویند اما فرشته ها گفتند که خداوندا تو پاکی و ما جز آنچه خودت به ما آموختی، دانشی نداریم. پس خداوند دانا به آدم فرمود تا از آن رازها اسم هایی را برای فرشتگان بگوید. و آدم تمام اسم ها را به فرشتگان آموخت. در اینجا خداوند به فرشتگان فرمود:« نگفتم که من چیزی می دانم که شما نمی دانید؟»
سپس به همه فرشتگان دستور داد به آدم سجده کنند. قطعا دلیلی برای این کار داشت. پس همگی سجده کردند جز ابلیس. شیطان مغرورانه گردن کشید و گفت:« من از آتشم چرا بر آدمی که از خاک آفریده شده سجده کنم؟»خداوند یکتا فرمود که این امر من است پس سجده کن!
اما شیطان باز هم از اطاعت دستور خدا سرپیچی کرد و رانده شد.شیطان قسم خورد که تمامی آدمیان را گمراه کند مگر افراد خالص را…
خداوند فرمود که تو بر افراد با ایمان هیچ تسلطی نخواهی داشت.
سپس خداوند علیم برای آدم زوجی آفرید و آن دو را در بهشت پر نعمت و امنیت قرار داد و به آنها فرمود که تنها به یک درخت نزدیک نشوند. اما شیطان که خشمگین بود و پر از کینه آدم و همسرش را فریب داد و آن دو از میوه ی آن درخت خوردند و زمینی شدند. آدم وقتی دید که خوردن آن میوه به او هیچ ارزشی نیافزوده، دریافت فریب خورده و به سختی پشیمان شد و گریست.
باز هم خداوند مهربان لطف کرد و به آدم توبه را یاد داد. پس آدم از خداوند طلب بخشش کرد. و خداوند او را بخشید. اما آدم زمینی شده بود پس به دستور خدا از بهشت بیرون رفت و بر زمین مستقر گشت . و قول داد پاک ونیکو زندگی کند تا زمانی که باز به بهشت ابد بازگردد.
قهرمان تمام این حقایق را در نور دید. به دستان خود نگاه کرد. نور از لابه لای تاروپودش درخشید. زوانوانش لرزید. به سجده افتاد. حالا او حقیقت را یافته بود…

نویسنده : سیده کوثرغفاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات