محو شده از خاطرها و فراموش شده از تاریخ جای میان خیال و وهم جا مانده.سرش را بالا میگیرد نگاهی به خودش میکند مرد ژنده پوشی را می بیند با موهای ژولیده با لباسی پر از وصله بدنش تاب و توان راه رفتن هم ندارد کیسه ی را حمل می کند که داخلش پر است از قوطی های خالی.
اندیشه و فکر از ذهنش پاک شده انگار ولی هنوز رگهای از خاطرات هر چند کم رنگ در ذهنش مانده ست.
ناگهان می ایستد رو به رویش پسری کوچکی را می بیند و یاد تنها پسرش می افتاد.پسری که اکنون نمیداند کجاست.
به یاد میاورم خانواده خودش،چه خانواده شادی.با خود میگوید کاش هرگز هرگز به دنبال اعتیاد نمیرفتم.اما اکنون پشیمانی چه سودی دارد.
چشمانش پر از اشک می شود و دوباره بدن نیمه جانش را به سختی حرکت میدهد و راه خودش را ادامه میدهد.
نویسنده : فرهاد جوان
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










