نگارم چون جمالش رانشان عندلیبان داد
به حسنش نغمه ها خواندند هزاران عندلیب جان داد
جمالش مملو از نوری که حاشا ترک او گفتم
هزاران عاشق از عشقش تماما جان شایان داد
به کوی عشق او دیدم تماماعاشقان زاهد
به گویش ما گدا بودیم رقیبان دین و قرآن داد
هراسی دارم از عشقش که عقلم میکند تسخیر
هزاران عاشق از بهرش کماکان عقل و ایمان داد
رجالان بر درش دیدم اسیر بند وزنجیرش
امیدی برخدا دارم که هستی را به انسان داد
فدایم راضی از عشقت ترحم کن بحال من
که هستی را به عشق تو عزیزا او کماکان داد


