مریم تازه دانشگاه قبول شد، خوشحال بود ،شاد ترین لحظه زندگی همراه با لبخند به سرنوشت ورها شدن از دست زندگی سخت گذشته ناراحت از بی پدر بزرگ شدن و نفرت از قاتلی که مهر پدر رو از مریم گرفت قاتلی که به علت سن بسیار پایین مریم هیچ وقت اورا ندید .
حال از آن اتفاق سالها گذشت انگار مریم همه چیز رو فراموش کرد قتل پدر، دق کردن مادر در غم از دست دادن پدر ،عشق واقعی ،در کودکی پیش برادر بزرگ شدن پیش زن برادری که اذیتش می کرد خجالت می کشید احساس سر باری در خانه برادر برای مریم سخت بود ،درس خواندن شبانه روزی اورا از فکر اینها دور می کرد قبول شدن در دانشگاه برای او یعنی زندگی یعنی زیستن ومریم بعد از قبولی دانشگاه برخلاف میل برادر به دانشگاه رفت .
یک روز در هوای سرد پاییزی مریم برای رفتن به دانشگاه ماشین گرفت ،راننده میانسال خوش تیپ و خوش زبان بود بایک کلام راننده در لحظه اول :سلام ،دل مریم لرزید تمام احساس در سلامش به مریم انتقال یافت و تپش قلب مریم به بالا ترین حد رسید دستش لرزید رها از خود شد و در جواب او مریم گفت :سلام ،راننده میانسال احساس عجیبی پیدا کرد تمام تنش گرم شد به سختی گفت: بانو کجا ببرم شمارو؟
مریم در یک کلام گفت :دانشگاه ،ضربان قلب او تا بالا ترین حد می زد و مریم فقط نفس می کشید اولین حس در وجود مریم به غیر از نفرت بود انگار که مریم عاشق شد و همچنین مرد میانسال برای اولین بار چنین حسی در زندگیش پیدا کرد .
مریم سر دانشگاه پیاده شد هیچ حرفی در ماشین به هم نزدند تا جایکه مریم کرایه ندادو از راننده تشکر هم نکرد رنگ صورت پریده و سرخ نشان از حرارت بالای بدن او بود مرد میان سال به سختی آن روز از مریم جدا شد ولی کاملاً تا آخر شب در فکر مریم بود در فکر عشق خواب بر چشمش نمی آمد.
مریم همچنین در فکر مرد ی که اورا جادو کرده بود و در یک کلام محو او شد روز بعد مرد میانسال در همانجا و در همان ساعت منتظر مریم شد هرچه منتظر ماند مریم را ندید مریم آن روز کلاس نداشت و زن داداش او به مریم اجازه خروج از خانه را نمی داد روز بعد همانجا و همان ساعت هردو همدیگر را دیدند دو عاشق دو قلب بهم رسیدند مریم با استرس سوار ماشین شد
مرد میانسال :سلام بانو
مریم :سلام
مرد میانسال:ببخشید کجا ببرم شمارو؟
مریم:دانشگاه
مرد:شما چه رشته ای تحصیل می کنیین؟
مریم :معماری
مرد :چه رشته خوبی من به معماری خیلی علاقمندم اگه می تونستم ادامه تحصیل بدم حتماً رشته معماری انتخاب می کردم
مریم:من از بچهگی به معمار علاقه داشتم ببخشید شما همیشه در این جا مسافر میگیرین
مرد:بله البته قبلاً من تاکسی تلفنی بودم به دلایلی نمی توانم تاکسی تلفنی برم شما اگه دوست دارین شماره منو داشته باشین جای قصد دارین ماشین بگیرین به من خبر بدین من میام شمارو می رسونم
مریم:نه زحمت میشه سری قبل منو سوار کردین کرایه تون نگرفتین
در نهایت بعد از کلی باهم حرف زدن مریم سر دانشگاه پیاده شد و در حال رفتن بود که مرد اون رو صدا کرد گفت :شمارمو نگرفتین نمی خواین؟
مریم خنده کرد و گفت:چرا شماره شما چند بود ببخشید اسم شما ؟
مرد:محمد حبیبی
این اسم برای مریم آشنا بود ولی چیزی یادش نمی آمد
محمد گفت :بانو اسم شما
مریم:مریم رضایی
و آن روز از هم جدا شدند دو عاشق بعد از آن هروز باهم بودن مریم با ندیدنش به او فکر می کرد در خلوتش با او صحبت می کرد و در روز با او به گردش می رفت برای محمد انگار زندگی دوباره شروع شد باعشق رسید به کمال دیدن محبت پاکی و نجابت در یک زن با ندیدن مریم محمد به فکر می رفت و خسته از همه بود با صدای مریم زندگی می کرد ،عشق واقعی ،هرکدام باراز های بسیار با گذشته های بد و غمناک فقط برای خود در دلشان به یادگار گذاشتند
محمد برای مریم از گذشته اش گفت از یک اتفاق سالها زندان و مریم برای محمد از بی پدری از بی مادری هردو هم را از ته دل دوست داشتن زن داداش مریم متوجه موضوع شد برادر مریم را در جریان قرار داد یک روزصبح برادر مریم جلو او ن رو گرفت وگفت مریم جان تو بزرگ شدی ماهم آبرو داریم در جلو همسایه ها اگه نیت اازدواج کردن داری هرکه هست بگو بیاد جلو محترمانه تورو از خانوادت خواستگاری کنه من دوست دارم خواهرم خوش بخت بشه اگه خودت دوست داری من مشکلی ندارم
مریم از برخورد خوبه برادر در شوک بزرگی فرو رفت کمی فکر کرد از خانه بیرون رفت در راه یادش اومدکه تلفن خونه جا گذاشت به سمت خانه رفت که صدای زن داداش بلند بود می گفت:اکبر من دیگه از دست خواهرت خسته شدم تا کی تو این خونه کارای خانومو انجام بدم فقط خانوم درس بخونه زودتر شوهرش بده بره هرکی هست باشه بیاد اینو ببره من یک نفس راهت بکشم
مریم متوجه همه چیز شد در زد و تلفن خودشو گرفت از خانه رفت پیش محمد عشقش موضوع رو به محمد گفت قرار شد فرداشب محمد تنها به منزل داداش مریم بره و مریم خواستگاری کنه مریم بهترین لحظه زندگیش بود محمد با کت ووشلوار تمیز و خوش تیپ با گلهای زیبا در خانه مریم رو زد مریم سریع پایین رفت پیش محمد برادر در روی مبل نشسته منتظر خواستگار بالا بیاد زن داداش پایین رفت برای استقبال از محمد با احوال پرسی محمد رو تعارف زد و بالای خانه در پذیرای برد محمد در اتاق را باز کردبا اکبر برادر بزرگ مریم چشم در چشم شد همدیگر گوی شناختن اکبر با دیدن محمد فریاد زد و گفت از خونه من برو بیرون قاتل مریم شوکه شده بود گفت داداش چی شده محمد قتل نیست
اکبر:تو اونو نمیشناسی او قاتل پدرت می فهمی او قاتل پدرمو نه تو عاشق قاتل پدرت شدی دیوانه
دنیا ی آرزوها بر سر مریم خراب شد عشق و نفرت از یک فرد آیا محمد مرد رویاها و سختی مریم بود یا مردی که همیشه مریم از او نفرت داشت باعث بدبختی مریم بود مریم فریاد می کشید محمد به مریم می گفت صبر کن من مقصر نبودم یک اتفاق بود چاقو تو دست من نبود پدرت خودش جلو اومده بود مارو جدا کنه که به اون خورد نه مریم نرو گوش کن من حبسشو کشیدم برای یک اشتباه چقدر باید تابان بدم ای خدا و در این سرو صدا اکبر محمد رو از خونه بیرون کرد شب کابوس وار به پایان نمی رسید سخت ترین لحظه عمر عاشق و معشوق جدای و تنفر تمام شب همه خانه و محمد بیدار ماندن همه در فکر چه کسی مقصر است تقدیر و سرنوشت چگونه رقم خورد قاتل را عاشق کرد بعد از گذر چند وقت دوباره محمد مریم را دید با او صحبت کرد مریم ساکت و راه می رفت یک روز مریم خسته از نیش کنایه زن داداش جلو برادر خود رو گرفت و به او گفت من می خواهم ازدواج کنم دیگر از کسی متنفر نیستم مرگ و سرنوشت هرکس دست خداست و ما وسیله هستیم من محمد رو دوست دارم حس عشق من به محمد بیشتر از نفرت به اونه اکبر گفت من نمی دونم من مخالفم و تو حق نداری اونو تو خونه من بیاری برو با اون زندگی خوبی داشته باش من نمی بخشمش ولی تو همیشه تو قلبمی خواهر جون مراقب خودت باش
مریم محمد را بخشید و آنگونه عشق بر نفرت برتری یافت و باهم ازدواج کردن و همیشه شاد بودند…..
نویسنده : جابر قربانی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











