لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

صندوق صدقه

امروز صبح محسن پسر همسایه رو دیدم کمی ناراحت وانگار دیشب مریض شده بود جویای احوالش شدم …..قضیه مریضی دیشب و اتفاق دیروز رو برام تعریف کرد…..
محسن همیشه صبح زود به مدرسه می رفت ،چندتا از این صبح ها دوست وهم کلاسیش مهدی رو می دید که سر کوچه ایستاده انگار منتظره کسی هست ……..محسن پیش خودش فکر می کرد مهدی عاشق دختری شده و منتظره تا اونو ببینه……
تادیروز صبح محسن مهدی رو سر کوچه می بینه یک سیم بزرگ در دستش در حال در آوردن پول از تو صندوق صدقه سر کوچه …..محسن ، مهدی رو صدا می کنه خیلی ناراحت میگه این چه کاریه ؟….این دزد یه؟ …..مال حروم…….مهدی که با دیدن محسن شوکه میشه شروع به توجیه کارش می کنه…..میگه مگه این پول برای نیاز مندا نیست؟…خوب ما امروز نیاز داریم قرض می گیریم هر وقت دست مون پول اومد پس می دیم …..
مهدی ومحسن در راه مدرسه در مورد این موضوع باهم بحث میکردن و حرف می زدن….. مهدی باهمون پول دوتا کلوچه از مغازه خرید ……هم برای خودش وهم برای محسن. …انگار محسن فراموش کرده بود این کلوچه با پول حرام خریداری شده و کلوچه رو خورد …….
تا شب چیز خواصی نخورد شب تب لرز شدید گرفت وبه بیمارستان رفت بروی تخت بیمارستان که سرم وصل کرده بود یاد کلوچه با پول حرام افتاد که مهدی خریده بود تازه یادش اومد …….
به مادر قضیه را نگفت ،فقط به مادرش گفت بروپولی در صندوق صدقه بزار …بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد ….صبح جویای حال مهدی شد وقضیه رو برای مهدی تعریف کرد…..
مهدی می خندید و به او می گفت :من اين همه مدت با این پول خرید کردم خوردم چیزی نشدم ، احتمالاً تو شب غذا مسموم خوردی با سرم خوب شدی ……
بعد از این داستان محسن ،من متعجب شدم وناراحت از کار زشت مهدی وخوشحال از این که افرادی در جامعه ما مانند محسن هستن که حلال وحرام را درک می کنند…
بعد از این داستان یک سوال برای خودم پیش آمد، چرا یک مال و غذا حرام بر وجود وسرنوشت یک فرد تاثیر می گذارد ولی برای فرد دیگر نه؟!……

نویسنده : جابر قربانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات