فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 29 تیر 1403

شماره ٣٣٨: بی تو دانی حالم ای جان چون بود

بـی تـو دانی حالم ای جـان چون بـوددل خـراب و دیده گریان چـون بـودبــاچـنـیـن صـبــر و تـحـمـل حـال مـنکز تو دور افتادم ای جان چون بودتـن چـو ازجـان بـ…

بـی تـو دانی حالم ای جـان چون بـوددل خـراب و دیده گریان چـون بـود
بــاچـنـیـن صـبــر و تـحـمـل حـال مـنکز تو دور افتادم ای جان چون بود
تـن چـو ازجـان بـازمـاند مـرده ییسـتجـان که دورافتـد زجانان چون بـود
آنـکـه سـر بـر زانوی وصـل تـو داشـتزیر دست وپـای هجـران چون بـود
تـو(چو)خورشیدی و من چون ذره ییذره بـی خورشید تـابـان چون بـود
تـو گـلـسـتـانـی و مـن چـون بـلـبـلـمحال بـلبـل بـی گلستان چون بـود
هجر و وصل تست چون موت و حیاتاین یـکـی دیـدیم تـا آن چـون بـود
درد هـجــرت راســت درمـان از وصـالآزمــودم درد و درمــان چــون بــود
در درون ســیـف فــرغــانــی غــمــتآتش اندر نی همی دان چون بـود

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج