فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 مرداد 1403

شماره ٣٢٠: ای سیم بر زکات تن وجان خویش را

ای سـیم بـر زکـات تـن وجـان خـویش رابــردار از دلـم غـم هـجــران خـویـش راتــا درنـیـوفـتــددل مـردم بــمـشـک خـطرو سـر بـگـیـر چـاه زنـخـدان خـویش را…

ای سـیم بـر زکـات تـن وجـان خـویش رابــردار از دلـم غـم هـجــران خـویـش را
تــا درنـیـوفـتــددل مـردم بــمـشـک خـطرو سـر بـگـیـر چـاه زنـخـدان خـویش را
قـومـی بـزور بـازوی مـرگ اسـتـدنـد بـازاز دسـت محـنت تـو گریبـان خـویش را
گـفـتـم بـعـقـل دوش کـه تـرک ادب بـودکـز وصـل او بـجـویـم درمـان خـویـش را
او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کارتـو عـاشـقـی فـرو مگذار آن خـویش را
عـیبـم مکـن اگر زتـو بـوسـی طـلب کنمجــمـعـیـت درون پــریـشـان خـویـش را
صـد بـوسـه آرزو کـنی از خـویشـتـن اگربـینـی در آینـه لـب و دنـدان خـویـش را
عاشق شوی تو بـر خود اگر هیچ بنگریدر خنده پـسته شکر افشان خویش را
گـــر مـــاه در کـــنــار تـــو آیــد روا مــدارقیمت چرا بـری تن چون جان خویش را
در مــوســم بــهــار کــه یــاد آورنــد بــازهر بـلبـلی هوای گـلسـتـان خـویش را
در مــوســم بــهـار کــه یـاد آوردنــد بــازهر بـلبـلی هوای گـلسـتـان خـویش را
در بـوستان نشیندو در حسرت تو سیفبر گل فشاند اشک چو باران خویش را

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج