زل زده بود و به چشمام نگاه می کرد انگار یه انبار سوال غم انگیز داشت ،زلال چشماش پر از علامت سوال بود پر از چرا و چطور ،
تو باطن این چیزا رو می فهمیدم ولی تو ظاهر فقط نگاه می کردم ( دستگاه ضبط بودم نه دستگاه پخش)
تو چند لحظه ای زندگیم رو مرور می کردم
بوی خاطره می داد گذشته هام ، هنوز داشت منو نگاه می کرد انگار اولین باره یه مرد رو اینقدر از نزدیک دیده
با خودم حرف می زدم و هرز گاهی به چشماش نگاه می کردم خفه شو رو از چشمک هاش می فهمیدم ،
می ترسید ولی نمی ترسید می خواست ولی نمیخواست خسته شده بودم از این همه پارادوکس
واقعا من کیم ؟
این چندمین رابطه ای بود که شروع کرده بودم
ولی این با همه فرق داشت چشماش ایهام داشت استعاره داشت ، وقتی نگاه می کرد برق شمشیر های جنگ های صلیبی رو می تونستی توی نگاهش بخونی ؛ ذاتا جنگ خو بود ولی شرح حالش جز مهربونی نشون نمی داد
از حرف زدن می ترسید با نگاهش حرفهاشو می زد
صدای سوت کتری قدیمی رو توی گوش هام می شنیدم این سکوت رو دوست داشتم این گنگ بودن به من حس بزرگی و تنهایی می داد ، باعث می شد به خودم برگردم
دنیای عجیبیه دنیای شیزوفرنی
بین ثانیه هایی که چشمک هاشو می شمردم احساس کردم می خواد حرفی رو به من بزنه نگام می کرد لبخند می زد، ولی حرفش رو نمی زد این معلق بودن سیستم اعصابم رو به هم ریخته بود محکم روی میز کافه کوبیدم
که به خودش بیاد البته خودم به خودم اومدم !!
یک دفعه فهمیدم وسط کافه ای به این شلوغی هستم
پس چرا توی گوش هام سوت میشنیدم، این سکوتی که برای مدتی داشتم چطوری به دست اومده بود واقعا چطور تو این شلوغی صدای کتری سوتی می شنیدم
به دور و برم نگاه کردم عکس های سیاه و سفید که به آدم یه حس عجیبی می داد
به میز های بغلی نگاه می کردم؛
به حس روشنفکری با سیگار ماربورو
از سر کنجکاوی به حرفاشون گوش کردم
یکی داشت در مورد وقوع جنگ جهانی سوم صحبت می کرد اون یکی فرضیه نسبیت اخلاقی راسل رو رد کرده بود و داشت سیگار پیروزیش رو می کشید، یکی دیگه داشت از فواید کشورهای توسعه یافته می گفت دو نفر دیگه رو دیدم که دستاشون به هم گره خورده بود و شاملو می خوندن
خلاصه محیط پر بود از ژست روشنگری و روشن فکری ،
انگار ؛کل اهل نظر های جهان اینجا جمع شده بودن
صدای آروم اون دختر می اومد شعر شاملو رو زمزمه می کرد ؛
دلنشین ترین حس اون کافه همین بود :
کوه، با نخستین سنگها آغازمی شود
وانسان با نخستین درد
درمن زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
آری من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر حضور مرا دریابند
دستانت آشتی ست
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی از یاد برده شود
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد
حضورت بهشتی است
که گریزاز جهنم را توجیه می کند
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا ازهمه ی گناهان
ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
…..
*آری من با نخستین نگاه تو آغاز شدم*
دوباره نگاه
دوباره چشم ها
برگشتم و روبه روی خودم رو نگاه کردم
کسی اونجا نبود ؛ اون چشم ها توهم مالیخولیایی من بود ؛
هیچ کی نبود فقط من بودم و احساسی ترین شعر های شاملو
از کافه بیرون زدم اونجا جای من نبود جای من لای کتاب های شاملو بود لای ایدولوژی “نازلی”
لای زندگی نه توهم نه خیال نه اوهام
شاملو روحت شاد
نویسنده : اسماعیل عامری
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











