زودباش دختر داره دیر میشه.
-اومدم بابا.فقط چند لحظه
سیگاری که اتش زده بودم بنصفه رسیده بود .
به آسمون ابری نگاه کردم. وعجله ام برای این بود که نکنه دیر برسیم.
میدونستم جاده خلوته
و شاید بشه یه خورده زیادتر حد معمول تند رفت .
ولی پریسا همیشه میگفت."
– هرچه آرومتر بهتر. هم از جاده لذت میبریم و هم راهمون رو ادامه میدیم.
وقتی خواستیم حرکت کنیم بارون شروع شده بود .
اونهم چه بارونی . شلاق وار و سیل آسا.
گه گاهی به پریسایم که در کنارم آرام و سبکبال نشسته بود به تماشای بارش باران و فضای سبز کنار جاده نگاه میکردم حس غریب بی مادری رو توی نیم رخ صورتش میدیدم. مادری که هنگام تولدش فوت شده بود.
ولی تماما شکل مادرش پروانه بود.
موهای مجعدش.
دماغ قلمیش .
چال توی گونه هاش.
زیبایی که هر وقت نگاهش میکردم
منو بیاد مادرش می انداخت که قابل توصیف نبود.
قطره اشکی که روی گونه هام حس کردم
رو پاک کردم و پرسیدم
_بابایی قشنگه نه؟
-اره خیلی زیباست. ببین رنگ درختا خیلی قشنگ تر و شفافتر شدند. انگاری صد سال بود که خاک روشون نشسته بود .ولی ببین حالا چه خوشگلند.
تمام رنگهای سبزو میشه توشون دید.
شفافند مثل بلور .نه پدر؟
_ بله دختر قشنگم. مگه میشه تو مطلبی رو بگی و درست نباشه و گوشه لپشو کشیدم و روی لبهام گذاشتم و بوسیدم.
نیم ساعتی بود که توی جاده به اون خلوتی داشتیم میرفتیم ولی بارش بارون همچنان ادامه داشت.
که یکمرتبه صدای بومبی اومد و ماشین از جاده منحرف شد و کنترلش از دستم در رفت و … .
…وقتی توی بیمارستان چشمهامو باز کردم .اولین کلمه ای که از لبام خارج شد این بود پریسا !!!
دستی رو روی دستم حس کردم و وقتی تونستم صورتشو ببینم. سرشو به علامت تاسف تکان داد و گفت. – ریزش کوه درست روی سمت راست سقف ماشین شما بود .
متاسفم
اینم که شما زنده اید جای خوشحالیه. البته باید اضافه کنم. اگه زودتر به بیمارستان انتقال پیدا میکردید
شاید اون خانم هم الان زنده بود.







