روزگارانی پیش مردمانی مستجاب الدعوه دردیاری خوش زندگی میکردند؛ که خداوند دعاهای شرعی آنان را به اجابت میرساند. زمانی که پادشاهی به حکومت آنان درآمد، به اوگفتند که اگر به این مردم ظلمی برسانی آنان دعا میکنند وحکومتت را سرنگون میکنند تابه حال هرچه حکومت طاغوتی آمده آنان باکمک خدا تخت وبارگاهش را ویران کرده اند پس حواست را جمع کن که به آنان ظلمی نکنی. این پادشاه که خیلی زیرک بود نقشه ای کشید و به آنان گفت که فردا همه نفری یک تخم مرغ بیاورند وسط میدان شهر. صبح فردای آن روز هرکس یک تخم مرغ آورد و گذاشتند روی هم بعد حاکم زیرک گفت که تخم مرغها را ببرند خانه همه تعجب کردند و رفتند خانه. از آن روز به بعد دیگر دعاهای آنها مستجاب نمیشد. غافل از این که رزق آنها از همان روز که تخم مرغها درهم شد، رزق آنان هم مخلوط شد.
نویسنده : علی محمدی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











