روزهای دلواپسی
روزهای دلواپسی
در دو روزِ عمر، ای جان، ما هزاران قصه دیدیم
از فراز و شیبِ این عالم، بسی غوغا شنیدیم
عمر چون گردونِ پرگار، گردِ ما چرخید و بگذشت
ما ز گردشهای این گردون، هزاران راز دیدیم
هرچه گفتند و بگفتیم، نقشِ خواب و سایهای بود
چون سحر آمد پدیدار، جمله را افسانه دیدیم
دل به دنیا بسته بودیم و دلِ دنیا شکسته
چون نظر بر خویش کردیم، غیرِ حق چیزی ندیدیم
گرچه هر ناکس به راهِ ما غبارِ غم برانگیخت
ما ز هر رنجی گذشتیم و سوی جانان دویدیم
حق همین باشد که ما گردِ حقیقت حلقه بندیم
هرچه جز او بود، رها کردیم و از خود هم بریدیم
عمر اگر کوتاه باشد، عشق را پایان نباشد
ما فنا گشتیم در او، تا خویشتن را باز دیدیم
چون نصوح آمد به خلوت، حلقه بر درگاه جانان
خون و دل خورد و از آن خون، بادهٔ معنا چشیدیم
شاعر: روحالله میرزاده قصری (نصوح)، کرمان، ایران











