لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

رنگین کمان

آرام آرام به راه خود ادامه داد،راستی راستی داشت می رفت ، خیلی وقت بود که می خواست برود اما دلش رضا نمی داد.هنوزهم درهزارتوهای دلش راضی به رفتن نبود نمی توانست از این خاک دل بکند،آدمها کوهها درختان رودخانه ها وحتی حیوانات را نیز دوست داشت یعنی دیوانه وارعاشقشان بود عاشق زیبایی وفریبندگی دختران عاشق قصه ها ودرد دلها ومحبت های پیرزنان عاشق کار وکوشش وخودستاییهای مردان عاشق جوانی کردن ولاف زدنهای جوانان عاشق معصومیت وبازی گوشی های کودکان عاشق عبادات ورسم ورسومات وشادی ها وحتی غمها عاشق زیبائیهای طبیعت عاشق دنیای پررازورمزحیوانات وعاشق همه چیز این کره خاکی بود.اما نه، نمی توانست بماند با وجود آن عشقها نفرتی عمیق از انسان در دل داشت انسانی که پرازدورویی وریاکاری و نفاق وحرص وآز وحسادت وشهوت و خشم وکینه وخودخواهی بودانسانی که به درازای تاریخ دنبال جنگ وقتل وغارت وهوسرانی بود انسانی که طمع کاریش پایانی نداشت انسانی که بی رحم بود ، دیگرتحمل ندارد باید برود،مجبورنیست اینجابماند وجنایات بشر رانظاره گرباشد.تصمیم خود راگرفته بود به بالای همان کوه بلندی که نزدیک روستاست خواهد رفت همانجا که رنگین کمان کوه رادرآغوش گرفته ومی خواهد اوراباخود ببرد اما کوه سخت زمین راچسبیده ونمی خواهد اززمین جداشود،به آنجاخواهد رفت ورنگین کمان راخواهد گفت من باتومی آیم مراباخودت ببر، مرا پیش خودت ببر، توهرجابروی من هم باتومی آیم واگردلم برای زمین تنگ شد هروقت توآمدی مراهم باخودت بیار از اینجا زمین راتماشامی کنم وبعدباتوبرمی گردم تو تنهایی ومن هم تنها باهم رفیق خواهیم شد. غرق دراین افکاربه نیمه های کوه رسید اماهرچه اونزدیکترمی رفت رنگین کمان دورترمی شد ،آخر چرا ازمن فرارمی کند ازچه می ترسد؟ کودکی هایش ومادربزرگش رابه یادآورد ، مادربزرگش به اوگفته بود رنگین کمان مهربان است وجاودان است وخانه اش درآسمان است وهرکس بتواند او را در آغوش بگیرد رنگین کمان اوراباخود به خانه اش می برد امایادش آمد که مادربزرگ گفته بود رنگین کمان کودکان رادوست دارد وحرفی ازبزرگترها نزده بود واوهم نپرسیده بود . شاید رنگین کمان هم ازبزرگترها می ترسد آره حتما همین است چون آدمها وقتی کودک هستند بسیاردوست داشتنی اند امابزرگ که می شوند ترسناک هستند آدمها بزرگ که می شوند دیگر آن معصومیت وپاکی کودکی راندارند دیگرقابل اعتماد نیستند وهمین است که رنگین کمان هم می ترسد با آدم بزرگها دوست شود. همینکه فهمید نمی تواند به رنگین کمان برسد زانوهایش سست شد دیگرنای راه رفتن نداشت خود رادرنهایت بدبختی وناتوانی یافت ، نشست وزد زیرگریه، چنان می گریست که هق هق گریه هایش درکوه پیچیده بود گویی سنگهای کوهستان هم با او گریه می کردند، رنگین کمان که این وضع رانظاره گربود چنان متأثرشد که دلش به رحم آمد وبه اونزدیک ونزدیکترشد آنقدرنزدیک که اورادرآغوش گرفت وآرام وباصدایی نرم وملایم گفت عزیزم چراگریه می کنی؟ باورکردنی نبود! رنگین کمان اورادرآغوش گرفته بود وبا اوصحبت می کرد دوباره گریست اما این بارازسرشوق وخوشحالی، رنگین کمان اورادلداری داد واوهم تمام درد دلهایش رابرای رنگین کمان بازگو کرد وهرچه رادردل داشت به اوگفت . رنگین کمان بعد ازشنیدن حرفهایش گفت که تو راست می گویی ومن نیز شقاوت انسانها را بارها دیده ومتأثرشده ام وچون تومثل یک کودک پاک ومعصوم هستی توراباخودم می برم. بله ، رنگین کمان او را باخود برد واکنون هرسال یک بار بعد ازباران بهار رنگین کمان برمی گردد واوراباخود می آورد واو درهمانجا درنیمه های کوه، روستا وخاطراتش وزمین وساکنانش رابه نظاره نشسته وگریه می کند آنچنان که سنگهای کوهستان نیزهمراه اوگریه می کنند وبعد همراه رنگین کمان به آسمان باز می گردد.

نویسنده : یحیی محمدیان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات