فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 1 خرداد 1403

رفتي كه برگريد ولي افسوس… برگشتنت در جبهه ها گم شد(سيد سليمه موسوي)

رفتي كه برگريد ولي افسوس… برگشتنت در جبهه ها گم شد(سيد سليمه موسوي)

عنوان : 31 شهريوري من
شاعر   : سيد سليمه موسوي

رفتي كه برگريد ولي افسوس… برگشتنت در جبهه ها گم شد
شايد كه گم كردي نشانم را…شايد پلاك عشق ما گم شد
من دامن گلدار پوشيدم، با دسته اي گيس و گل و گريه
افسانه ي دلگير و تلخي بود… زن! پشت اندوه شما گم شد
هر شب برايت گريه مي كردم، اسطوره وار و وحشي، و سرسخت
تكيه به ديوار تو مي دادم، آه…! آن سروش من كجا گم شد!؟
حجم من از تقسيم مي ترسيد، از كم شدن هاي تو و رفتن
از كسر خوشبختي پنهانم…از عشق… كه درنا كجا گم شد…!
رگهاي مغزم از تو پر بودند، از بند بند سبز لبخندت
با رفتنت DNA خوشبخت! رمز دل بي دست و پا گم شد
مي چرخم و يك دامن گلدار، گرد زمين، هي گرد مي چرخد
شمس ام كه مست مست مي خوانم : دلدار ما يارب چرا گم شد؟
تو در درون چشم من بودي، زير درخت و پاي جوي خون
آنجا كه چشمان تو پر مي شد از درد عشق آنجا، صدا گم شد
يك لحظه برگرد و نگاهم كن،يك لحظه ي بي وقفه و كشدار
هي واژه واژه بر تنم بنشين. .. اصلاً مهم نيست… كه هجا گم شد

بگذار بي نام و نشان باشي،31 شهريوري من…!
خوشبختم اينجا در مسير تو… گرچه دلت بي ياد ما گم شد…!

منبع : از حنجره ي كارون، مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان خوزستانبه كوشش بهمن ساكي