معبودا کمک نما ما را تا زیبایی ها را ببینیم!
در این دنیای پر از آشوب که هر کس به دنبال مشغله های خودش می باشد و روزش را شب و شبش را روز ؛ انسانهایی هم هستند که در پی کمک و تامین آرامش روانی خود و دیگران هستند . همانهایی که شب زنده دارند و عاشق . ..
و روز زیبایی ها را میبینند و نقش میزنند..
در این زمانه پر هیاهو، چه زیباست که زیبا زندگی کنی و به دنبال زیبایی ها باشی و برای دیگران هم بیان زیبایی را فراموش ننمایی ؛چرا که درس زندگیست ..
حتی دیدن جداشدن برگی از درخت و حرکت آن به سمتی گر خوب بنگریم درس بزرگیست..
کودکان معصوم، نمونه ای از این زیبایی ها هستند. لبخند و گریه و بهانه ی آنها و دیدن و سوال کردن آنها هم جالب و جذابه..
جمعه شب بود و ماه و ستاره ها به مردم شهر چشمک می زدند. برای رفتن به منزل، هوس اتوبوس شهری نمودم. تا ایستگاه قدم زنان رفتم و سوار بر اتوبوس شدم. انبوهی از جمعیت را دیدم . وا مصیبتا !از لبخند خبری نبود پیر و جوان زن و مرد هر کسی قصه ی غصه های دنیایی را برای هم تعریف میکردند و خیلی ها غمی در چشمانشان احساس میشد که گویا سالهاست نخندیدند و منتظر تمام شدن دنیا هستند. گویا لذت بردن از همه چیز برایشان حرام شده و یا حرام نمودند..
در این بین تنها کودکی خردسال در آغوش مادرش را دیدم که از بین همه سعی در لمس ماه از پشت شیشه اتوبوس را داشت و اشاره به ماه میکرد و چند بار از مادر پرسید که چرا اتوبوس ما حرکت میکند ماه هم همراهمان می آید . چشمانش خیره به ماه بود و من افسوس خوردم که چرا شبها کم به ماه و ستاره ها خیره میشوم و و نهایت لذت را نمیبرم و با خودم جواب کودک را دادم : که ماه دوستمان دارد اما ما زیبایی را حتی نمیبینیم..
غرق شدیم گویا ..
جمعیت هم غرق شده بودند. مادر هم غرق در آینده ی این کودک شده بود گویا..
چه حرکت زیبایی بود گویا معجزه ی الهی بود که به من تلنگری بزند..
کاش میشد با همه ی سختی ها ،دنیا را آسان بگیریم به همدیگر لبخند بزنیم .یاسها را نوازش کنیم ..
همانطور که اطلسی ها چشمک میزنند و اگر دست نوازشی بر گلها بکشیم و طراوت آنها را احساس کنیم زندگی آن قدر ها هم سخت نخواهد بود..
آهای آدمها به کجا چنین شتابان؟!
از دنیای مادی و ماشینی لحظه ای ببریم و به طبیعت خدا و به خدا وصل شویم و همدیگر را دوست بداریم و لبخند بزنیم و موسیقی زیبای طبیعت را با گوش دل بفهمیم و همراه کودکان به دامن طبیعت رفته و ترانه خواندن و نوازش به گلها را به آنها بیاموزیم شاید خدا را بیشتر بیاد بیاوریم..
نویسنده : علی احسان
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











