لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

دفترهایِ خیالی

مروز میخواهند مرا از این بیمارستان ببرند. نزدیک به یکساله که اینجا هستم. تازه که مرا آورده بودند، زندگی برایم یک کابوس شده بود. تنها یک گوشه ای از مغزم کار میکرد و قلبم، آنهم هر از گاهی به کمک دستگاه. اگر توانایی آن را داشتم دلم میخواست آنها را هم از کار بیاندازم. یارای تکان دادن هیچ یک از اندامهایم را نداشتم، حتی کنترل دم و بازدمهایم و مردمک و پلکهای چشمانم. بیداری گوشه ای از مغزم و هوشیاری و آگاهی به پیرامونم در بسترِ بیماری ناعلاج فلجگونی که پایانش برای همه روشن شده بود، کابوس خواب و بیداری من شده بود. من که همه عمرم را به کوشش و کار گذارنده بودم، اکنون میبایست در آغاز بازنشستگی ام به گوشه ای از این بیمارستان دور افتاده، در شهر و مملکتی غریب با نیستی دست و پنجه نرم میکردم، آنهم بدون هیچ رمقی در هیچیک از پنجه هایم.

اما با همه ناامیدی ها، درست در همین بیمارستان بود که چیزی در من زاییده شد و بالید. شاید چیزی از جنس آنچه که هیچگاه به آن باور نداشته بودم. چیزی از جنس «روح»، جانی که بی اعتنا به لمسی اندامهایم از وجودم پر میکشید و مرا از این گوشه تنگ بیمارستان رها میکرد و به آسمانها و هر کجا که میخواستم و آرزو داشتم به پرواز در می آورد. در آغاز راه و برای رهایی از کابوسهایم به خاطراتم پناه می بردم و در جستجویِ شیرینی هایشان که دلم را سالها لک زده بود، از یکی به دیگری سفرمیکردم و ساعتها در آنها غوطه میخوردم. به خوانده هایم و کتابهایی که دوست میداشتم می اندیشیدم و میکوشیدم آنها را به یاد بیاورم. به داستانهایی که بدانها عشق میورزیدم و ترانه ها و سروده هایی که هنوز در این گوشه حافظه ام داشتم هر چند دست و پا شکسته رو می آوردم و آنها را بارها و بارها در خاطرم زمزمه میکردم. ازکابوسهایم گام بگام رها میشدم و در دنیای تکنفره خیالیم بیشتر و بیشتر غرق میشدم. باورم نمیشد که در آن حال زار و تنها با جنبش آن گوشه مغزم بتوانم اینچنین یاد مانده هایم را زنده کنم و حتی آنها را بپرورانم در همان گوشه کوچک مغزم، و آنها را حس کنم با همان تپشِ کجدار و مریض قلبم. دیگر حتا میتوانستم شعرهایِ خودم را هم بسرایم و با مرور دوباره و دوباره، آنها را به سادگی به یاد بیاورم و بخاطر بسپارم. با گذشت روزها و هفته ها مجموعه شعرهایم را دسته بندی میکردم و آنها را در ذهنم که روشنتر و روشنتر میشد بایگانی میکردم. گشایشی در زندگی ام پیدا شده بود که مرا با خود میبرد، به دیاری که تنها خیالم ژرفای بی انتهایِ آنرا می پیمود. عشق همیشگیِ من به شعر و ادبیات تنها همینجا بود که نخستین میوه های خود را میداد و مرا به پرکارترین نویسنده : دنیای خیالی خودم فرا میرویاند. کتابهایِ شعرم را یکی پس از دیگری در این دنیا یِ خیالیم به چاپ میرساندم تا تنها خواننده اش که خودم بودم بتواند از پسِ نیستی ای که او را در کام میکشید، برهاند. باورم نمیشد که هفت د فتر بزرگ شعر از عشق و زندگی و زیبایی هایش به پایان رسانده باشم. آنهم در این مدت کوتاه. و اینکه بتوانم بدون جا گذاشتن واژه ای آنها را در خاطر مرور کنم.

ایکاش میتوانستم راه به جایی در آن سویِ دیوار بتنی پیرامونم مییافتم. پیرامونی که در من هنوز پس از یکسال از گذشت بیماریم هیچ نشانی از بهبودی نمییابند. میدانم میخواهند مرا به کجا ببرند. میفهمم. میفهمم. میفهمم. به جایِ دیگری که من آن را ایستگاهِ ته خط مینامم. جایی، برای کسانی که واپسین روزهای زندگی رو باید به پایان برسانند. چه بخواهند و چه نخواهند.

ای کاش میتوانستم سروده هایم را به گوششان میرساندم. دفترهایِ شعرم را. که همچون روحی از من جدا میشوند و در آسمان بیکران، بی هیچ خواننده ای و اثری ناپدید میشوند.

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات