لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

داستانک

1)
.
خاک توان نداشت.مدام به رگ هایش خون تزریق می کردند.یک آمبولانس از کنارم رد شد.مرده ای دو سکه به سمتم پرتاب کرد.چشم هایش بودند.جیغ می کشیدند.من جعبه ام را از جیبم بیرون آوردم و توی جعبه گذاشتمشان.در جعبه را که میبستم دستی لای درب ماند.سکه هارا در آوردم.تقلبی بودند.پرتشان کردم توی باغچه.جیغ می کشیدند.سمت باغچه دویدم،برداشتمشان،خونی بودند.تمیزشان کردم و توی جعبه گذاشتم.راه افتادم.کسی جلویم را گرفت.چشم هایم به رگ های خاک بود.تفنگش به پیشانیم .صدای خنده بلند شد.به صورتش نگاه کردم. ماشه اش را که می کشید دو حفره ی بزرگ می خندیدند.
2)
.
حالت خوشی وصف ناپذیری همه ی وجودم را فراگرفت،آنقدر شعف داشتم که نمی توانستم خودم را متمرکز کنم.اولین بار بود،اولین بار!
یک نفر داشت توی همه ی سلول های من آرامش می ریخت.توی چشم هام پر شده بود از زیتون،و روی تنم مثل چوب های تر درخت پر بار شاه توت،انار روییده بود.از مرگ هراس نداشتم و زندگی چیز کسل کننده ای نبود،خنثی شده بودم،یکجور خنثی ای که خیلی..ولم کن ..اینجا را تاریک نکن..من می..تر
می گفتند:”کابوس بوده است. “
می گفتند :”هرچه بوده ،حالا رفته است. “
من اما می دانستم که نزدیک غروب او آرام آرام لباس مخملی سیاه بلندش را می پوشد و از بس گریه می کند چشم های گردش،براق و چروک می شوند و منتظر است همه به خواب بروند،آنوقت می آید و در چشم های من روی درخت های زیتون دراز می کشد و عضله های هزار چشمش را کش و قوس می دهد.به خواب می رود.به خواب می رود.کاش به خواب می رفت.
کاش خواب به خواب می رفت.
وقتی می آید همه ی درخت ها می خشکند.آنقدر گریه می کند که همه می ترسند.آنقدر گریه می کند که همه از همه چیز می ترسند.حتی کسی که از زندگی خسته است می ترسد.حتی کسی که از زندگی خسته است از
مرگ می ترسد.به خواب می روم.به خواب می روم
کاش به خواب بروم.و چشم هایم زیتون می شوند
وتنم انار و برای اولین بار،اولین بار!خوشی و..ص..ف…….
3)
.
دوستى ما يك دوستی پانزده ساله است ،برای منی که بیست و پنج سالم است یک دوستی قدیمی است،یک دوستی عمری،درِ گوشم گفت به عشق تو نقاشی هایم را پاره می کنم و حتی چشم هایم را برایت میفرستم. و من که خودم را خوشبخت ترین کلفت روی زمین می دانستم به چشم هایش که نگاه می کردم انگار جام های شراب خوری بودند که اولین بار است برای مست کردن من پر می شوند.در فکر لیوان هایی بودم که با معجون عشق پر می شوند که ارباب صدایم کرد،همیشه وقتی صدایم می کند پلک چشم چپم می پرد و انگار خون تمام رگ هایم پشت در قلبم زنگ می زنند،این البته تقصیر ارباب نیست،یک چیز ارثیست،مادرم هم همینطور بود،تازه مادر بزرگم هم که اربابش پدر ارباب من بوده همین طور بوده،البته شاید هم ارث از طرف پدر این ارباب به این رسیده و مشکل از ما نیست،من همیشه به این مسائل علاقه داشتم،بهشان مى گویند ژنتیک،عالمی دارد برای خودش این ژنتیک،این ها را پسر ارباب می داند وقتی برایش چای میبردم گهگاهی که با صدای بلند درسهایش را می خواند،پشت در فالگوش وایمیستادم و لذت می بردم،چنان هیجانی در رگ هایم می جوشید،آنموقع احساس می کردم مغزم دارد چای می نوشد.ولى هر وقت مادرم من را میدید،دستم را می کشید و نمی گذاشت گوش کنم،می گفت این چیزها مال پسر ارباب است،تو نباید بشنوی،اینها لذت زندگیت را می گیرد،البته به گمانم درست می گفت.چون من الان خودم را خوشبخت ترين و آزاد ترين آدم روی زمین می دانم.

نویسنده : فاطمه قديرى

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات