با تو هر شب بی گمان تکرار رویا بودنم
عاشقی دلدار خود بیدار شیدا بودنم
تا که هستی نازنین هم صحبتی شیرین سخن
مست از این هم جوشی رفتار زیبا بودنم
روز ما را لحظه ها بیگانه غافل بود و بس
خلوتی تا هم چنان مشغول پیدا بودنم
تا سحر پیمانه با ساقی مکرر شیوه شد
ساغری ما را نظر پنهان به دنیا بودنم
دامنی شیرین سرودن هم نشین بر تیشه ها
خسته ام جانا دگر محتاج تنها بودنم
کی کجا در سینه ام یادی به شاید می کنی
در تعجب مبتلا تردید آیا بودنم
چون دریغا رفتنی مسکین به عمری رهگذر
ره سپار از لاله ها دیدار صحرا بودنم
تاب هر دوری سر آید با نوایی آشنا
تا که هم سو دلبری عیاش جانا بودنم
کی میسر می شود دستار مجنون چاره ای
تا شود سر بی قبا آغوش لیلا بودنم
زورقی ما را رها در موجشی مستانه سر
گرچه خود را عاقبت طوفان به دریا بودنم
خواب ما را مهربان آغوش سنگینی گرفت
تا سحر مشغول پر بی تاب برپا بودنم
عاشقی دلدار خود بیدار شیدا بودنم
تا که هستی نازنین هم صحبتی شیرین سخن
مست از این هم جوشی رفتار زیبا بودنم
روز ما را لحظه ها بیگانه غافل بود و بس
خلوتی تا هم چنان مشغول پیدا بودنم
تا سحر پیمانه با ساقی مکرر شیوه شد
ساغری ما را نظر پنهان به دنیا بودنم
دامنی شیرین سرودن هم نشین بر تیشه ها
خسته ام جانا دگر محتاج تنها بودنم
کی کجا در سینه ام یادی به شاید می کنی
در تعجب مبتلا تردید آیا بودنم
چون دریغا رفتنی مسکین به عمری رهگذر
ره سپار از لاله ها دیدار صحرا بودنم
تاب هر دوری سر آید با نوایی آشنا
تا که هم سو دلبری عیاش جانا بودنم
کی میسر می شود دستار مجنون چاره ای
تا شود سر بی قبا آغوش لیلا بودنم
زورقی ما را رها در موجشی مستانه سر
گرچه خود را عاقبت طوفان به دریا بودنم
خواب ما را مهربان آغوش سنگینی گرفت
تا سحر مشغول پر بی تاب برپا بودنم
شاعر خسرو مکوندی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










