نیستی و در عزایت آسمانی بی ستارم
های! ای مهتاب رفته ،رفته ای و بی قرارم
نیستی و من به یاد جاری جاوید یادت
صبح ها را شام کردم با دو چشم اشک بارم
با دو چشم اشک بار و گام های بیقرارم
زله شد یک شهر از این پرسه های بی شمارم
نیستی و فصل هایم امتداد یک خزانند
نیستی و گشته لبریز از خزان ها کوله بارم
کوله باری از خزان ها قامتم را پیر کرده
تا که نشکسته نهالم سر به در آر ای بهارم…
های! ای مهتاب رفته ،رفته ای و بی قرارم
نیستی و من به یاد جاری جاوید یادت
صبح ها را شام کردم با دو چشم اشک بارم
با دو چشم اشک بار و گام های بیقرارم
زله شد یک شهر از این پرسه های بی شمارم
نیستی و فصل هایم امتداد یک خزانند
نیستی و گشته لبریز از خزان ها کوله بارم
کوله باری از خزان ها قامتم را پیر کرده
تا که نشکسته نهالم سر به در آر ای بهارم…
شاعر حمید مقصودی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










