و من هنوز نفس میکشم . هستم واینگونه است که زندگی ام جریان دارد. هربار که قلم دست میگیرم از تو مینویسم . بی آنکه خودم بخواهم یا حتی بدانم . شاید از دلتنگی هایم میگویم . گاهی از آرزوهایم و شاید گاهی هم دیگران را مینویسم و بیشتر از خودم . از خودم که می نویسم ، گویی یک نقطه سیاه ام میان حجمی سنگین و مبهم که در حرکت است و مرا نیز باخود همراه کرده است . هرجا که میروم این حجم سنگین با من است و اگر نباشد، گویی من نیز نیستم . از بیرون که نگاه میکنم دست و پا میزنم، در تلاطم و تلاش و پیکار برای رها شدن، گریختن…
ولی راهی نیست، جایی نیست. انگار این حجم سیاه حکم بودن من است .
میسازم و می مانم .
این حجم ، خود زندگی ست .
نویسنده : مهناز دوستی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










