مثل همه ی دیروز ها هوا خشک بود.بهمن بود و سرما نوک انگشتانم را چنگ می انداخت.دستفروشی در بشکه کوچک سوراخی با صندوق میوه آتش نواخته بود.سیگار خریدم.بقیه پولم را گاز فندک.قدم هایم سرعت گرفت،بسته سیگار را باز کردم و سیگاری بیرون آوردم. پک زدم،دیوار ها مثل رنگ ریخته شدند.در باغ آلبالوی خشکیده ای بزرگی پیدا شدم.شاخه ها زیر پاهایم تق و تق صدا میداد.موجوداتی شبیه به کرم خاکی ولی بسیار بزرگ روی هم میلولیدند. از کنارشان با ترس گذشتم.لبخند سرشاری احمقانه به لب هایم دوید کرم ها مرا نمیدیدند. با علاقه میدویدم…همه جا تاریک شد،در هوا معلق بودم… چشم هایم را باز کردم بدنم کوفته بود و درد میکرد.زمین مرا بلعیده بود.ایستادم،بدنم درد داشت خم شدم کمی کمتر شد. محیط اطرافم مثل رنگ روبه بالا ریخته شد. دیوار های کوچه پدیدار شد. فیلتر سیگار دستم را سوزاند.ففففف پرتابش کردم.باد پوستر شخصی را از دیوار کند،کوچه بن بست بود، برگشتم. خیابان را بر گشتم سیگار دیگری روشن کردم همینطور که دیوار را بر خلاف قبل طی میکردم زمان به جلو میدوید.اسفند.فروردین.اردیبهشت.خـــــــــــرداد.کوچه ی دیگر مقابلم بود وارد شدم.سیگار بعدی را روشن کردم دیوار ها دوباره همچون رنگ به سمت پایبن ریختند. دوباره در شکم زمین بودم.صدایی مثل پاره شدن کاغذ در کیلومتر ها جلوتر با اکو به گوش رسید.پلاسمای قهوه ای انبوهی به سمتم دوید و مرا در خود گرفت.گل مالی شده بودم. چشمانم بسته شد.صدای ریختن رگباری آب گوشم را آزار داد.دوباره دیوار های کوچه مثل رنگ رو به بالا ریخته شد.دوباره فیلتر سیگار دستم را سوزاند ولی نه مثل قبل اینبار به دستم چسبید باید می ایستادم تا خاموش شود و از خودم جدایش کنم.درد مغز استخوانم را لمس میکرد. شخصی پوستر کسی را کند.کوچه باز هم بن بست بود و پر از فیلتر سیگار. بسته ی سیگارم را کنار انبوه بسته های سیگار دیگر گزاشتم و فندک را به دیوار کوبیدم،ترکید. دیگر به خیابان برنگشتم روی زمین نشستم درست روی جایی که انگار کسی قبلا هم نسسته بود.
نویسنده : امیرحسین داودپور
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











