بلوط سوخته
در من نشسته است زنی شیهه می کشد ، مثل بلوغ غده ی شومی به شرمگاه
دیگر لوند نیست زن بی تن ِ کبود، افتاده است این زن ِدیوانه قعر چاه
در من زنی است جنس بلوطی که سوخته، آدم گریز می شود از هر چه ادعا
ولگرد مثل وق وق سگ های پاپتیست، در من زنیست چون غزلی تیره پا به ماه
ساطور می زند به تن_انگشت صاعقه، باید گریخت از تن ِ مشروطه های پوچ
تاریخ انقضای جنونش سر آمده ، دیگر تمام می شود آن برزخ سیاه
آغشته است خون رگانم به سرخ تاک ،سایه به سایه رد پیاله شکسته است
حالا ببین چهمانده از آن له له ِ کثیف، انگشت های سوخته از راه اشتباه
باید گریخت! اسکلتی داد می زند، طاعون رسیده است به مرز بنفش خود!
موشی کثیف دور وبرم پرسه می زند، دارد مدام می دود او سمت گیج گاه
زق زق ، سرم عجیب ورم کرده از خیال ،غده به غده توی سرم راه می رود…
خوردست موریانه دوچرخ کجاوه را ،حالا چگونه من برسم سمت ایستگاه !
اخلاقیات …..قهقهه زد نیچه در سرم! دیوانه ام عطش به عطش سرب می چکد
از ابتدایِ خلقت این من، من ِ غزل ، افتاده است در پِی ام “ابلیس بی گناه”
حالا ببین ، قسم به خدا بعد از این فقط ،
هستم شبیه یک بت سنگی به شکل تو!
زراد خانه های ِ اتم های مخفی است ، زن های دسته جمعی کشتار راه راه…
رنج ِ غزل کشیده ام از دست سرنوشت، دیگر شبیه قبل خودم نه نمی شوم!!
در من زنی به صاعقه نزدیک می شود ، عین خسوف رفته زنی سمت و سوی ماه
من شایگان قافیه ها را بلد شدم ، عصیان درون مغز سرم دود می کند
باید فرار کرد از آیینه ی فریب ، باید گذشت از خطر هر چه جان پناه …..
#زینب_حسامی


