لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 26 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

برنج خونین

برنج خونین ساسان گرجی نژاد
خبر کوتاه بود ،واز چند جمله فراتر نمی رفت . وشنیدنش آن چنان خُردم کرد که مدتها شیرازه زندگی ام را از هم پاشاند .وتنها مدتی بعد بود که سعی کردم فضای غم آلود آن تراژدی را اینگونه به تصویر بکشم .
زهره میگوید .کلاس ما، امروز حال وهوائی دیگر دارد .از هیا هووشیطنت های دیروز مان خبری نیست .سکوت حاکم بر کلاس با توجه به خُردی سن من وهمکلاسیهایم مرگ آور است .سردی هوای اردبیل هم برای ما مضاعف جلوه میکند .ودقایق چون ساعتها میگذرد .وغمی سنگین را میشود روی چهره بچه ها دید چرا که امروز جای یکنفر در بینشا ن خالی ، وجای خالی اش را شاخه گلی پر کرده است.چشمهای همه به در دوخته که کی آقای معلم وارد کلاس میشود اما این انتظار دیری نمی پاید وبا باز شدن در ، همینکه معلم وارد می شود ،ما بپاس احترام او از جای بر می خیزیم وطبق معمول در انتظار این می مانیم تا مارا به نشستن فرا بخواند ،.اما چنین اتفاقی نمی افتد .انگاری معلم یادش رفته چنین دستوری را صادر کند وبی وقفه طول وعرض کلاس را می پیماید وما با چشمانمان خط سیر حرکت او را رصد میکنیم.صدائی از کسی بلند نمی شود .ومن با پُست ارشدی کلاس، دستور نشستن میدهم .وتنها با بر جا گفتنم بود که ،آقای معلم بخود می آید وجلوی تابلو می ایستد، وبه صندلی خالی ای که دیروز نرگس روی آن نشسته بود خیره می شود ،وچهره اش را پیش خود مجسم میکند.واین در حالی است که از ریختن اشک ،در جلویمان ابائی ندارد .پس آنگاه مرا به جلوی تابلو فرا میخواند ،تا انشایم را بخوانم ،دفترم را باز میکنم ،زبانم بند آمده ،یارای تکلم ندارد ،این پا آن پا می کنم ،انشایم راکوتاه که چند سطری بیش نبود با صدائی لرزان اینگونه آغاز میکنم .من ونرگس نه تنها دودوست ودو همکلاس بلکه همسایه هم بودیم پدرش کارگری تهیدست بود وبه سختی امورات زندگیش را می گذراند .ونرگس بخاطر فقری که بر آن خانه حاکم بود دست اورا از داشتن یک زندگی حداقلی کوتاه میکرد .اوهم همانند دیگران حق حیات وحق زندگی وحق خوردن وپوشیدن داشت .که شوربختانه جامعه آنها را از او ستانده بود اوکه با دیدن برنج در مغازها که هر روزه درفاصله بین خانه تا مدرسه مشاهده اش میکرد وآرزوی آن را داشت که یک روزی طعم آنرا روی زبانش احساس کند وبخود میگفت .امروز به مادر میگویم تا برایم برنج درست کند ،آره امروز ولی هنگام گفتن زبانش بند می آمد روز بعد، روزهای بعد بعد ،بلاخره طاقت کودکانه اش طاق میشود واز مادر میخواهد برای یکبار هم که شده برایش برنج درست کند .اما مادر برنجی در بساط نداشت .اصرار مداوم نرگس برمادر کارساز می افتد ومادر از او قول میگیرد ، در صورتیکه اگر سه بار نمره بیست بیاورد برایش برنج درست کند .نرگس به آنچه که مادر خواسته بود عمل میکند، آنگاه نوبت مادر است که تا به قولش وفا کند. به همین خاطر مقداری برنج از همسایه قرض میگیرد ،وشام را پلو می پزد .نرگس در حالیکه دلش برای خوردنش لک زده، به انتظار پدر مینشیند.زمان موعود فرا می رسد .هنگامیکه پدر وارد اتاق میشود ،بوی برنج برخلاف نرگس مشامش را می آزارد .تعصب میرود جای حقیقت رابگیرد واز همسرش میپرسد که ما برنج نداشتیم تو آن را ازکجا تهیه کرده ای .واو ماجرا را برایش باز گو میکند .مرد با شنیدن چنین پاسخی زن را بباد کتک میگیرد ونرگس به میانجیگری بر میخیزد وبا اشکهاوالتماس هایش پدر را به آرامش دعوت میکند .آنجائیکه تفکر با تعصب عجین میشود ،نتیجه آن مشخص است نرگس با سیلی پدر به گوشه ای پرتاب وسرش به دیوار بر خورد میکند وبدون آنکه طعم برنج را روی زبانش احساس کند ،جان به جان تسلیم میکند .

نویسنده : ساسان گرجی نژاد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات