ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود آن که من بسته ی زنجیری ی ِمویش بودم وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود …
ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود آن که من بسته ی زنجیری ی ِمویش بودم وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود گر چه در خانه ی من بود ز هر گونه چراغ یاد او شمع شب افروز شب تارم بود صبحدم نور چو در پنجره ها می خندید در بَرم خنده به لب بوسه طلب* یارم بود وقت تابیدن ِ خورشید در ایینه ی آب روی او نیز در ایینه ی پندارم بود حیف و صد حیف که امروز به هیچم بفروخت آن سیه چشم که یک روز خریدارم بود. گر چه یارم شده امروز دلازارم، لیک یاد می آرم از آن روز که دلدارم بود…
- آمد ز درم«خنده به لب بوسه طلب»مست. «لعبت والا»
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











