میدانم که هم اکنون به من مینگرند. اما من تنها به نوک قلمم، که با سرعت بر ورق کاغذهایم میلغزد و به پیش میتازد، چشم میسرانم. با این وجود حتی جنبش یک پشه هم که از کنار گوشم زوزه کنان دور میشود از دایره هوشم بیرون نمی افتد. شش دانگ حواسم به همه پیرامونم هست. به همه آدمهایی که در دور و برم در جنبش هستند و خودم را در تیر رسشان قرار داده ام توجه بدون وقفه دارم.
داستان امروز را در پارکی نشسته ام و مینویسم. روی نیمکتی که قلم و کاغذهایم دور و برم ریخته در انبوه ای از موهای بهمریخته و ریشهای بلند غرق در نوشتن. رفت و آمدها و هیاهوی بچه ها و کودکان در این روز تعطیل دنیا زنده ای را پیرامونم درست کرده. کمی معذب هستم. اما رویهمرفته احساس خوبی دارم. با دیگران فرق دارم. خیلی هم به چشم میخورم. حس میکنم هر گذرنده ای لحظه هایی را در من میخ میشود و کنجکاوانه تو نخ من میرود و در باره ام کمی می اندیشد. با وجود اینکه ژنده پوشی به نگاه می آیم شاید بحالم قبطه هم بخورند. آنها چه میدانند من کیم. اما به نظر نویسنده می آیم. همین برآیم کافی است. لذت بخش است. این که چی مینویسم آنقدرها مهم نیست. مهم این است که خود من هم با این قلم و کاغذها و کار با واژه ها و جمله ها احساس وجود میکنم. پس میتوانم احساس کنم نگاه احترام آمیزی به من میتوانند داشته باشند. اما من هیچ اعتنایی به آنها نشان نمیدهم. چون من غرق آفرینش هستم. در خود فرو رفته و قلم بی وقفه در جنبش. جالبه که در باره همان مردم پیرامونم مینویسم. همانهایی که همین آن از کنارم میگذرند. تنها، دو به دو، چند نفری، زن،مرد، جوان، پیر، کودک… همه و همه را از نظر میگذرانم. به حضور و توجه و نگاه و شناختم آفرین میگویم. با یک برق نگاه که توجه کسی را جلب نکند داستان زندگی آنها را میخوانم. از چهره هایشان، طرز نگاهشان، رفتارشان و حرفهایشان. هر چند که وانمود میکنم به آنها هیچ توجهی ندارم، اما همه آنچه را که در آنی در خاطرم حک میشود با دقت به روی کاغذ می آورم. حس میکنم در اینجا هستم. در میان آن مردم. خود را در اوج احساس میکنم. داستان به پایان میرسد. یکی از بهترین داستانهایم را فکر میکنم امروز اینجا نوشتم. با این حال هنوز سر به پایین دارم و نوشته هایم را وارسی میکنم. حتی نمیخواهم سر بلند کنم کودکی را که همراه مادرش از کنار من و خیلی نزدیک به من میگذرند نگاه کنم. کودک تازه سخن گفتن می آموخت.
امروزم تمام شد.
و آخرین چیزی که از امروز در خاطرم ماند و مانند پتکی همراه با ضرباهنگ قلبم گیجگاهم را هنوز نوازش میدهد، جمله ای دست و پا شکسته از آن کودک بود:
– مامان این آقاهه کیه؟ چه ترسناکه!؟
نویسنده : نادر تجدد
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










