لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

اشک فشنگ

یادت هست دست در دست هم می دویدیم. از کوچه باغ منتهی به خانه تا آن جوی پرآب کوچک که تو چند بار در آن افتادی و بابا بیرونت آورد. دور تا دور باغ سیم خاردار بود و من و تو در سرمای پاییزی دور تا دور آن می چرخیدیم و گرم میشدیم. صدای خنده هایت هنوز در گوشم هست نگین . من منتظرت هستم.

شب ساعت 8 شب

صدای گرگ بد جور غوغا می­کند. شب را می­درد لعنتی. مادر چرا نگین نیامد؟ قرار بود زود بیاید. حتما دوباره شوهرش نگذاشته؟

– نه بی تابی نکن . رفته اند عروسی می آید . به شوق دیدن تو هم باشد می آید. اگر بفهمد از سربازی آمدی زودتر می آید. راستی در را ببند. چند شب پیش گرگ آمده بود تا سر ایوان. چند شب قبلش هم چند گوسفند همسایه را شکم دریده بود.- حواسم هست مادر. – چیزی بخور سرت را گرم کن میاید خواهرت.

– اصلان بیا این شغال صاحب مرده دوباره سفره توی حیاط را پاره کرده. بیا دم در وایسا. با تفنگ بیا آمد تیری خلاصش کن. بترسد نیاید.

– تاریک است مادر. فانوس کجا گذاشتی؟

– نفتش تمام شده. حالا تو دم در بیاست…

یک جمله مادر می­گوید و یک دنیا نگاهت در سکوت شب برایم تداعی می­شود. آه نگین چقدر دلتنگت هستم. چه وقت میایی خواهر..

– تمام شد اصلان ولی حواست باشد. در طویله را خوب نبستم میترسم امشب گرگ بیاید. حواست باشد. گوش به زنگ باش. – خیالت راحت مادر…

12 شب

زود باش ایرج. زود . یواش می­رویم که اصلان را غافلگیر کنم. چقدر دلم برای داداشم تنگ شده. آهسته بیا صدای پایمان را نشنود. اصلا دلم برای سر به سر گذاشتنش تنگ شده.

– یک وقت نترسند نگین. – نه. من اصلان را خوب میشناسم. عاشق شیطنت و غافلگیری است. اگر بدانی چقدر دلم برایش تنگ شده.

-دیگر نگین نمی آید اصلان . در را ببند. حواست به دروازه باشد. تفنگت را دم دست بگذار. صدای پا می آید. کیست در تاریکی شب؟ نکند دزد است. آهای که هستی؟

تیری به هوا پرتاب کرد. صدای ناله ای شنید. دلم برایت تنگ شده نگین. دلم برایت تنگ شده اصلان. اصلان… نگین غرق در خون افتاده بود. نگین خواهرم. تو چرا؟… بدجور غافلگیرت کردم برادر.

چشم بگشا خواهرم. با ندانم کاریم چه کنم. دزد قلبم بودی و اینچنین قاتل لحظه هایی از جنس تو شدم. چشم بگشا خواهر. اینجا جاده تا صبح نگران است. مادر گرگ کجاست؟ سر ایوان است؟تفنگم کو؟ نگین در جوی آب افتاده است. این عروسی کی تمام میشود. اصلا چرا فانوس در خانه نداریم. نفت نداریم. بابا نداریم. خواهر نداریم. مادر تفنگم کو؟ گرگی لب ایوان است.دستان خونی مرا نگاه می­کند. تاریک است. چشمانم کور شد. بیا بدویم نگین..من با تو فقط اشک ماندم و خون… افسوس…

نویسنده : صفیه رضایی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات