ساکن هیچ
هیچ نگاه هیچ خاک
همه چیز درون یک ساک سیاه معمولی قایم بود .
زیر صندلی اتوبوس تکان می خورد .
جاده دراز بود و حوصله کم ، باد می وزید خاک سیاه میدان دید را کم کرده بود .
راه به راه گردنش را می کشید بالا و دوباره می برد سرش را پایین و هیچ نگاهی نمی توانست ساک را ببیند که جایش مخفی بود و دیده نمی شد .
در یک پیچ ناگاه اتوبوس به خودش پیچید و وارونه شد و در یک لحظه آتش گرفت .
ساک بیرون پرتاب شد و روی درختی آویزان ماند .
سرش را بیرون آورد و خودش را از ساک بیرون کشید .
نشست روی شاخه و پاهایش را جمع کرد .
منتظر بود صاحبش بیاید و صدایش کند :
پیشی بیا برویم !
اما هیچ چیزی نبود .
آتش همه جای اتوبوس را گرفته بود.
از مجموعه داستانهای در یکبار نشست مهران کاظمی
نویسنده : مهران کاظمی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











