درتواحساس های متفاوتی می روید.این اولین باراست که میخواهی خودت را به تیغ جراحی بسپری.پیشترکه میروی می بینی مثل توزیادند.اینجادراین اتاق بزرگ همه لباس آبی پوشیده اند همه همرنگ هم شده اند بعضی ها باهم صحبت می کنند.حرفهایشان برایت مهم نیست اینجاجایی است شبیه اتاق انتظار.پرستارها یکی یکی راچکاب می کنند.فشارخون می گیرندو…چشمانت نایی نداردکه اطراف را خوب ببیند.ناگهان نگاهت به آینه می افتد.سریع نگاهت را می دزدی حسی درونی می گویدنبایدازخودت تصویری درذهنت بماند یک تصویرمعلق وبی رمق. برای چندمین بارفشارت را می گیرند.ناگهان بغضت می شکند آرام وبی صدا طوری که پرستارهم نمی فهمد داغی اشک را برروی صورتت حس می کنی گریه می کنی اما نمیدانی چرا؟ باخودت می گویی نهایتا میمیری ازمرگ که چیزی بدترنیست.فکرمی کنم گریه ات کارسازشد یکی دونفری به توتوجه کردند طوری که نوبتت راجلوانداختند.پرستاری تورا همراهی می کند می گویدتورا به اتاق عمل می برد.ازراهروهای تودرتو وشبیه به هم می گذری حست فقط این است بی احساس وبی تفاوت شبیه کسی هستی که آخرین قدمهای زندگی اش را برمی دارد.ناگهان دکترت را می بینی پشت میزی نشسته دراتاقی شیشه ای پرستاری کناراوست ازتواسم دکترت را می پرسد کمی مکث میکنی دست وپاشکسته فامیلش را به زبان می آوری درحالیکه بانگاه بی رمقت به دکترت نگاه میکنی دکترمی گوید آره این مریض منه وتوخیلی هم مطمئن نیستی باخودت فکرمیکنی چفدرحال دکترت خوب است چه آرایشی؟دوباره دکترت توراوراندازمی کند سعی می کندمهربان باشدازتومی پرسد؟چرااینجوری بیحالی وتوازخداخواسته جواب میدهی تشنمه گشنمه وخیلی هم خوابم میاد می خنددومی گوید:الان میگیری تخت میخوابی نگران نباش وتومی روی روی تختی درازمی کشی اطرافت راچنددانشجوی پرستاری دختروپسرگرفته اند یکی شان ازتومی پرسد چته؟ وتومی گویی خوابم میاد.بی حسی به سراغت می آید چشمانت را می بندی ومیخوابی سنگین سنگین.
نویسنده : شمسی صفری
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











