شاید امروز چیزی در من تمام شده باشد؛ چیزی که سالها با آن زندگی کردم و کسی نفهمید چهقدر برای زنده نگه داشتنش جنگیدم. نمیدانم چرا، اما امروز وقتی خواستم کلمهای برای شعر پیدا کنم، دستم روی کاغذ ماند و هیچ واژهای نیامد. انگار تمام کلمههایی که روزی به نجاتم میآمدند، یکییکی از من خداحافظی کرده بودند. سالها از آفتاب نوشتم، از مهتاب، از درخت، از گل، از باران و از پنجرهای که رو به امید باز میشد؛ اما امروز به همهشان نگاه میکنم و میبینم دیگر چیزی برای گفتن ندارند. آفتاب برای من فقط طلوع و غروب است، مهتاب تکهای از شب، درخت چیزی ایستاده میان باد، و گل… گلی که عمرش کوتاهتر از وعدههای آدمهاست. شاید من دیگر آن آدمی نیستم که بتواند از زیبایی بنویسد؛ شاید آن قسمت از من که زیبایی را باور میکرد، مدتها پیش جایی میان همین سطرها دفن شده است. شعرهایم را دور نمیریزم. آنها را همانجا میگذارم؛ میان دفترهایی که بوی دستهای من را گرفتهاند، میان صفحاتی که شاهد شبهایی بودهاند که خواب از چشمم فرار میکرد و کلمهها جای آدمها کنارم مینشستند. هرچه داشتم، همانجا گذاشتم. حتی چیزهایی را که هیچوقت جرئت نکردم به زبان بیاورم. از امروز شاید دیگر شعر نگویم. میخواهم بنویسم؛ سادهتر، بیپردهتر و شاید بیرحمتر. میخواهم از آدمها بنویسم؛ از آنهایی که لبخند میزنند تا کسی نپرسد چرا چشمهایشان خسته است، از پدرهایی که دردشان را پشت سکوت پنهان میکنند، از مادرهایی که شبها آرام اشک میریزند تا فرزندانشان صدای شکستنشان را نشنوند، از آدمهایی که یک عمر کنار هم زندگی کردند و آخرش فهمیدند چقدر برای یکدیگر غریبه بودهاند. شاید نوشتههای من دیگر شعر نباشند، اما میخواهم هر سطرشان چیزی از حقیقت آدمها را با خود حمل کند؛ حقیقتی که معمولاً پشت لباسهای مرتب، لبخندهای ساختگی و جملهی همیشگی (خوبم) پنهان میشود. اگر روزی کسی نوشتهای از من خواند و چشمهایش خیس شد، نمیخواهم بداند چرا. شاید آن چند سطر، خاطرهای را در او بیدار کرده باشند که سالها خاک خورده بود. شاید کسی را به یاد آورده باشد که دیگر نیست. شاید خودش را دیده باشد؛ همان خودش که سالهاست از نگاه کردن به آینه فرار میکند. و اگر روزی از من پرسیدند: (پس شعرهایت چه شد؟) نمیدانم چه خواهم گفت. شاید فقط دفترم را ببندم و بگویم: شعرهایم نمردند؛ من آنقدر زندگی کردم که دیگر نتوانستم از دردهایم شعر بسازم. از این پس فقط مینویسم؛ تا شاید کسی، سالها بعد، میان نوشتههایم خودش را پیدا کند. و اگر پیدا کرد، بداند نویسندهی این سطرها روزی شاعر بود؛ اما یک روز، آنقدر از دنیا زخم برداشت که حتی کلمهها هم دیگر جرئت نکردند به او امید بدهند. من شاعر دیگر نیستم؛ شعرهایم را پیش از آنکه خودم بمیرم، در من دفن کردهام.
بهنود کیمیائی






