فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 5 اردیبهشت 1403

آن روز را خدا به زمين مي دووخت، با تارهاي سوزني خورشيد( علي مرادي)

آن روز را خدا به زمين مي دووخت، با تارهاي سوزني خورشيد( علي مرادي)

عنوان : تپش خورشيد
شاعر   : علي مرادي

آن روز را خدا به زمين مي دووخت، با تارهاي سوزني خورشيد
روزي كه عشق سرخ تجلي يافت، آب از تمام آينه هاي جوشيد
شب بود؟ روز بود؟ نمي دانم در روز هم ستاره نمايان بود
شب بود؟ روز بود؟ نمي دانم پر بود شب هم از تپش خورشيد
شب روشنايي روز نمايش رابا خود مرور كرد و شوق او
اين پنجمين چراغ منور بود اين پنجمين ستاره كه مي تابيد
چشمي كه باز شد به جهان آنروز، از خط سرخ عشق گذر مي كرد
چشمي چنان كه در شكم مادر تصوير روز واقعه را مي ديد
روزي كه مرگ، معني بودن داشت هر زخم مي شكفت بهاري را
از كوچه هاي مرگ گذر مي كرد، بي منتهاي زندگي جاويد
روزي كه واژه واژه روايت داشت، روزي كه سنگ از آينه وحشت داشت
هر زخم باز مي شد و مي خنديد، خون مي گريست خنجر و مي ناليد
روزي كه عشق اسير بيابان بود، هر مرد و زني و كودكي عطشان بود
اين، مشك تشنه را به لبان مي سود، آن در فرات آب نمي نوشيد
اي چشمهاي سوخته ام آيا، آن روز را به ياد نمي آريد؟
اي چشمهاي سوخته ام آيا بر كشته هاي تشنه نمي جوشيد؟ 

منبع : از حنجره ي كارون، مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان خوزستانبه كوشش بهمن ساكي