بزه نر بود. نر بودنش چندان اشکالی نداشت، چون خیلی از بزهای دیگر هم نر هستند. اشکال کار این جا بود که بزه زیادی نر بود.
بزه شب به دنیا آمد؛ توی طویله. صبح که عمه رفته بود به طویله سر بزند دیده بود که یک بزغالۀ سیاه و خوشگل کنار مادرش ایستاده. اولین کاری که عمه کرد این بود که او را بغل کرد، ناز کرد و لای پاهایش را نگاه کرد و گفت: «نره.»
بزه تا بزغاله بود، خیلی معمولی بود. کنار مادرش جست و خیز می کرد و شیر می خورد و دوباره جست و خیز می کرد تا این که بزرگ شد.
یک روز عمه دید که بزه خیز برداشت به طرف یک بز ماده و دو پای جلویش را روی پشت او گذاشت. بز ماده که بزرگ تر بود، جاخالی داد و فرار کرد. عمه خندید و زیرلب گفت: «تف تو روت.»
اما بزه خیلی زود قلق کار را یاد گرفت و از آن به بعد کارش پریدن روی ماده ها بود. ماده ها هم ظاهراً بدشان نمی آمد. و اوضاع بدین منوال می گذشت.
یک روز عمه که می خواست چند تا از بزهایش را به کشتارگاه بفروشد، مشغول برانداز کردن بزها بود. چشمش به بزه افتاد و گفت: «این چرا این قدر لاغره؟ بی حیا.» عمه رفت ریسمانی پیدا کرد و بزه را گرفت و کشان کشان به طرف آخور برد. بزه هرچقدر تقلا کرد که فرار کند موفق نشد. عمه گردن بزه را با ریسمان به قلاب کنار آخور بست. و زندگی بزه عوض شد.
بزه دیگر نمی توانست دنبال بزهای ماده کند. باید همان جا کنار آخور می ایستاد. اولش خیلی تلاش کرد که خودش را خلاص کند، اما بی فایده بود. بعد از هر تلاش، خسته که می شد، توی خودش قوز می کرد، سرش را می انداخت پایین و می گفت: «بع.»
اشتهای بزه خیلی زود باز شد و شروع کرد به خوردن. هر چیزی که جلویش می ریختند می خورد، از پوست هندوانه گرفته تا کاغذ باطله.
و بزه چاق شد.
یک روز عمه نگاهی به بزه کرد، دستی به پهلوهای او کشید و گفت: «دیدی حیا خوب چیزیه؟»
فردا بزه پشت یک وانت بود و داشت به کشتارگاه می رفت.






