در گاهشماری که از تکرار روزها تهی است و عقربههایش نه بر مدار ثانیهها، که بر محور خاطرهها میگردند، پیمانی نانوشته میان ماست. پیمانِ یک وداع دیگر. در جایی دیگر ، و دوباره، نه در ازدحام تقویمهای زمینی، که در سکوتِ مطلقِ حافظهی زمان، ما به یکدیگر خواهیم نگریست و بیآنکه لبی بجنبد، طنین آخرین «خداحافظ» در کائنات خواهد پیچید.
این وداع، جنس دیگری دارد. وداعی است که با چشمها ادا میشود؛ چشمهایی که از تب و تابِ پرسشِ «من کیستم؟» رها شدهاند. دیگر آینهها را برای یافتنِ خود نمیکاوند، زیرا دریافتهاند که هویت، نه در چهره، که در مسیری است که پیمودهاند. در آن لحظهی شکوهمند، خاطراتِ کهن، آن داستانهای غبارگرفته که زمانی گمان میکردیم مایملکِ ما هستند، چون پرندگانی سبکبال از قفسِ «من» آزاد میشوند. دیگر به ما تعلق ندارند، اما ما را ترک نیز نمیکنند. به آرامی بر شانههایمان مینشینند، همسفری پیر و وفادار، و با وزنی شیرین و آشنا در گوشِ جانمان زمزمه میکنند: «تو همانقدر هستی که فراموش کردهای.»
و این فراموشی، سرآغازِ بازگشتی دیگر است.
تناسخِ ما، نه در تجملِ جامهای نو و هویتی تازه، که در سادگیِ همان لباسِ کهنهای است که تار و پودش با عطرِ خاکخوردهی کودکی در هم تنیده. با همان زانوانِ پاره و سرآستینهای ساییده، دوباره به صحنهی هستی قدم میگذاریم. این بار اما، پرده برای نمایشی از جدایی بالا نمیرود. ما بازگشتهایم، نه برایِ وداعی دوباره، بلکه برایِ یک رقص. رقصی مقدس با سایهی خودمان در تالارِ بیپایانِ آینههای خاطره.
آن سایه، دیگر موجودی تاریک و غریبه نیست؛ او مجموعِ تمامِ خودهایِ فراموششدهی ماست. خودی که روزی در پیچ یک کوچه جا ماند، خودی که در انعکاسِ یک اشک گم شد، و خودی که در قهقههی یک رؤیا به خواب رفت. ما میرقصیم تا تکههای پراکندهی وجودمان را در آغوش کشیم، تا نور و تاریکیمان دست در دست هم بچرخند و یکی شوند. میرقصیم تا جاری بماند، آنچه باید بماند: آن جوهرِ نابِ بودن، آن اتصالِ بیکلام، آن عشقی که پیش از نامها و صورتها وجود داشت.
و در این رقصِ ابدی، گاه خسته میشویم. گاه جهان خاموش میشود و در دلِ تاریکِ شب، وقتی همهٔ قصهها به خواب رفتهاند و حتی خاطرهها نیز پلکهایشان سنگین شده، احساسِ تنهایی میکنیم.
درست در همان لحظه است که یک ستاره، فقط برایِ تو میدرخشد.
نورِ او برای آن نیست که خلأیی را پر کند یا نقصی را بپوشاند. او نمیآید تا تو را کامل کند. او تنها یک مأموریت دارد: أن باشد که آینهی کیهانیِ تو باشد و به یادت آورد. نورِ لرزانش چون نجوایی ازلی به روحت میرسد و میگوید:
«تو از قبل کامل بودی. نیازی به نوری از بیرون نداشتی. فقط فراموش کرده بودی که خود، خورشیدی. فراموش کرده بودی نور خودت را.»
و آنگاه درمییابی که تناسخ، چرخهی بیپایانِ فراموشی و یادآوری است. فراموش کردنِ خویش در غبارِ زندگیها، و یادآوریِ خویش در سکوتِ یک نگاه، در عطرِ یک لباسِ کهنه، و در تلألؤِ یک ستارهی تنها. ما بازمیگردیم، نه برای آنکه کسی دیگر شویم، بلکه برای آنکه به یاد آوریم از ازل، که بودهایم.







