داستانک
یک کم حیاهم خوبه بعضی آدم ها داشته باشند ها …!
خوشحال و شاد و شنگول و حبه ی انگور بودم که یک مداد باکلاس و شیک و پیک بودم از فرط خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدم که باعث خدمت به جامعه ی سراسر اسلامی ایران شدم و تاپای جان یعنی حتی وقتی در اثر بی مبالاتی و بدون احساس مسوولیَّت صدالبته بعضی از بچه های مدارس ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان روم به دیوار بگذارید در گوشتان بگویم از شدَّت خجالت کسی نفهمه چون از خجالت احتیاج به گیوتین یعنی مدادتراش ندارم چیه آقا تا کیش به کیشمیش می خوره اجازه می گیرند و بدون اینک سرام را خیس کنند تند تند می تراشند انگار که من سر باباشون و حد اعلی جدشان را تراشیده ام جونم بهتون بگه که تازه چی سطل آشغالشون هم رو به قبله نیست به قول یارو گفتنی : جون نداشته و نخراشیده ام به لب رسید بازم من رو تراشید ، بازم من رو تراشید ،بازم من رو تراشید ای بابا یک کم حیا هم خوبه بعضی آدم ها داشته باشند ها …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







