یک ملاقات ساده
دستاشو کرد زیر آب حوض و یکدفعه با دو دست آب پاشید به صورتش، یکی دوبار اول این حرکت آروم انجام شد و بعد از بار سوم با سرعت هرچه تمام تر تا دفعه ششم و هفتم ادامه پیدا کرد. بی حال و مستاصل کنار حوض ولو شد و تکیه اش رو به دیواره حوض زد. به گلدون شمعدونی لبه پله خیره شد و سیگارش رو روشن کرد.
هیچ وقت انقدر کلافه و سردرگم نشده بود، چرا باید سیما اینکار رو باهاش می کرد؟ مگه چی کم داشت؟
سریع بلند شد و رفت تو اتاق خونه رو برای پیدا کردن چیزی بهم ریخت و بالاخره قاب عکس عروسیشون رو از رو میز توالت برداشت و لبه تخت نشست و زل زد به عکس، چند دقیقه ای سیگار رو با سیگار روشن کرد و وقتی دهنش کاملا خشک شده بود بلند شد و رفت جا سیگاری و عکس رو روی میز جلوی آشپزخونه گذاشت و از تو یخچال یه شیشه ویسکی رو بیرون آورد و یه لیوان پر کرد و همراه با شیشه اومد پشت میز کنار عکس و پاکت سیگارش نشست.
اینبار روند کشیدن سیگار با خوردن هرچند دقیقه یه جرعه مشروب آمیخته شد و تمام خاطرات این چند سال زندگیش جلوی چشمش اومد، از لحظه آشنایی تا همین چند شب پیش جشن دو نفره سالگرد ازدواجشون.
حرفای هانیه دوست سیما که امروز صبح تو مسیر سوارش کرده بود چشماش رو بازتر کرد ، حرفایی در مورد طلاق خودش و خیانت همسرش و کلی تعریف و تمجید از ساسان و این که حواسش به سیما باشه، زندگی همش کار و پول درآوردن نیست و زن نیاز به محبت و توجه هم داره، وقتی از هانیه پرسیده بود که مگه سیما چیزیش شده یا حرفی زده؟ تو جواب از هانیه شنیده بود:« نه مگه باید چیزی بشه؟ بالاخره من همجنس خودم رو می شناسم، دارم تجربیات خودم رو بهت می گم که درس بگیری وگرنه سیما باید خر باشه که بخواد…» حرفش رو قورت داده بود و بلافاصله از ساسان خواسته بود کنار اولین سوپرمارکت نگه داره و به بهونه خرید پیاده شده بود. مرور حرفهای هانیه شک ساسان رو بیشتر به یقیین تبدیل می کرد.
ولی یعنی سیما از کی اینجور از ساسان زده شده بود که حاضر شده بود این کارو بکنه؟ یعنی اون دختر نجیب و دوست داشتنی حالا به این وقاحت رسیده بود که اونجوری تو خیابون اون مرتیکه رو بغل کنه و ببوسدش؟ همش حسرت اینو میخورد که اگه پشت اون چراغ قرمز لعنتی گیر نکرده بود می تونست سر بزنگاه مچ سیما رو بگیره و حق اون مرتیکه رو کف دستش بزاره.
تلفنش رو برداشت و با دوستش تماس گرفت:
– سلام حامد چی کار کردی ؟ تونستی اطلاعاتی از اون شماره ماشین گیر بیاری؟…. باشه دستت درد نکنه پس منتظر خبرتم
سیگارش رو گوشه لبش گذاشت و یه کام عمیق از سیگار گرفت و با پشت دست اشک گوشه چشمش رو پاک کرد.
صدای در خونه خبر از اومدن سیما می داد.
– سلام، چرا تو تاریکی نشستی عزیزم؟
– چراغ رو روشن نکن
– چته ساسان حالت خوبه؟ چرا انقدر سیگار کشیدی؟ چی شده؟
– تو چطوری؟ سر کار خوش گذشت؟
– آره خوب بود بد نگذشت
– آره دیگه به تو خوش نگذره می خوای به من خوش بگذره؟
ساسان اصلا تو حال خودش نبود و حرفهای هانیه و چیزایی که خودش به چشم دیده بود همش تو ذهنش مرور می شد.
سیما شیشه مشروب رو از جلوی ساسان برداشت و بلند شد
– پاشو بریم دراز بکش انقدر خوردی تو حال خودت نیستی
ساسان دست سیما رو گرفت و اون رو به عقب پرت کرد صدای شکستن میز وسط مبل و فریاد سیما با هم آمیخته شد و ساسان که دیگه واقعا هیچی حالیش نبود با فریاد و اشک شروع کرد به حرف زدن
– من چی برات کم گذاشتم؟ چی کار باید می کردم که نکردم؟ اون مرتیکه کی بود امروز باهاش بودی عوضی؟
سیما که شوکه شده بود و وسط اتاق ولو بود، همینطور به ساسان خیره شده بود و نفسش بند اومده بود، ساسان همینطور داشت بد و بیراه می گفت و از سیما اعتراف می گرفت برگشت سمت سیما و رفت بالا سرش وقتی دستای سیما رو گرفت و تکونش داد تازه متوجه فرورفتن شکسته های شیشه تو پهلو و کمرش شد. ترسیده بود با اولین تکونی که به سیما داد خون از دهن سیما بیرون زد و صدای نفس کشیدنش با خِرخِر همراه شد.
ساسان دستپاچه و سریع شماره تلفن اورژانس رو گرفت.
همینطور که نگران سیما بود و سرش رو تو بغلش گرفته بود اشک میریخت و التماس می کرد.
صدای زنگ تلفن بعد چند بار زنگ خوردن روی پیغام گیر رفت : صدای هانیه توی فضای خونه پیچید
«سلام سیما جون مأموریت انجام شد امروز یه جوری ساسان رو نصیحت کردم که مطمعنم از امروز صد برابر بیشتر از گذشته حواسش بهت باشه. تو هم قدر شوهرت رو بدون چنین مردی تو این زمونه کم گیر میآد. راستی به نظرم قضیه اومدن داداشت از آلمان رو فعلا بهش نگو یکم اذیتش کن امروز با حرفام یکم روت حساسش کردم. دوست دارم فعلا بااای
ساسان بهت زده به سیما خیره شده بود. دوباره صدای پیغامگیر تلفن خبر از مخاطب دیگه ای می داد:
سلام در حال حاضر منزل نیستم و نمیتونم پاسخگو باشم لطفا پیغام بگذارید
اینبار صدای خوشحال مادر سیما تو فضا پخش شد. سیما سلام مامان، کجایی؟ چرا جوابمو نمیدی؟ اگه بدونی امروز با کی حرف زدم از خوشحالی بال در میاری. سعید داداشت زنگ زد. گفت میاد پیشمون. اومدی خونه حتما بهم یه زنگ بزن باید یه مهمونی بگیریم.
صدای آژیر اورژانس خبر از رسیدن آمبولانس می داد.
محسن یوسفی (داستانهایی برای نخوابیدن)
پ.ن: زود قضاوت نکنیم، همیشه 90% سوء تفاهمات با حرف زدن طرفین حل میشه.
پ.ن2: برای سنجش عشق افراد از دلمون کمک بگیریم نه بازیهای مسخره
نویسنده : محسن یوسفی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










