لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

یک روایت نادرست از سفر….

همين گه ماشين چندبار ريپ زد، نگاه زن و مرد سرشار شد از نگراني. اما چند ثانيه بعد، دلواپسي زن مبدل به شماتت و سركوفت شد. چون صبح همان روز به شوهرش تاكيد كرده بود كه،
“ماشين رو ببر، هر كاري داشت، انجام بده. نكنه تو جاده بذارتمون…”
مسئله وقتي جدي‌تر مي‌شد كه پول اين سرويس را زن داده بود و اينگونه براي هر نوع بازخواستي دليل آشكار و محكمي داشت. كه البته خود را محق مي‌دانست.
ماشين با وجوديكه چندبار نفس‌اش بند آمد و براي پيش رفتن تعلل كرد، دوباره بحال عادي بازگشت و به رفتن ادامه داد. زن و مرد هم نفسي به راحتي كشيدند و باز حرف زدن را از سر گرفتند. هوا آنقدر گرفته بود كه يك بهانه كوچك، شايد رعد و برقي محدود را لازم داشت تا به كلي ببارد. در آن بعدازظهر آخر پائيز، در آن جاده كوهستاني، اگر بنا به باريدن مي‌شد، حتما برف مي‌آمد. مسافران جاده هم انتظاري جز اين در آن هواي يخ‌زده نداشتند.
زن از زن برادرش بد مي‌گفت و در همين وضعيت، پشت هم و با حالتي عصبي تخمه مي‌شكست. پوست تخمه‌ها را نيز كف ماشين مي‌ريخت. هر بار كه مرد سرزنش‌آميز نگاهي به او و پوست تخمه‌ها مي‌انداخت، زن در پاسخ نگاهي غضب‌آلود و مهاجم به مرد ميآنداخت، كه يعني،
“آمده‌ايم سفر كه راحت باشيم. وقتي برگشتيم، تميزش مي‌كنيم…”
مرد هم قانع مي‌شد و به رانندگي و شنيدن حرف‌هاي همسرش ادامه مي‌داد. تنها بيست دقيقه طول كشيد كه ماشين دوباره ريپ زدن را از سر گرفت. بند دل مرد پاره شد. ماشين خود را مي‌شناخت. فهميد كه اينبار مسئله جديست. آنقدر جدي كه هيچ نگاه‌هاي سرزنش‌آميز زنش را نديد. آسمان گرفته را نگاهي كرد و از رنگ خاكستري تيره‌اش دريافت، كمتر از نيمساعت به تاريكي شب باقي مانده است. مي‌دانست، گير افتادن در شب آن جاده كوهستاني و خلوت، در آن سرماي استخوان‌سوز پاييزي، اتفاق خوشايندي كه محسوب نمي‌شود، هيچ، بلكه خطرناك هم هست. ماشين آخرين نفس‌ها را كشيد و در شانه خاكي يك سرازيري تند ايستاد. اينبار زن با نگراني به شوهرش نگاه مي‌كرد. و پاسخي جز سر در گمي او نيافت. ولي مرد ترس را هم در چشم‌هاي زن آشكارا ديد. سعي كرد با كم اهميت نشان دادن موضوع، دلش را قوي كند. ولي زن زرنگ‌تر از اين حرف‌ها بود. چون هم شوهرش را خوب مي‌شناخت، هم ماشين را.
مرد دستكش‌ها و باراني‌اش را برداشت و از ماشين پايين آمد. كاپوت را بالا داد. هر چه جست، موردي غيرعادي در مجموعه موتور و ملحقاتش پيدا نكرد. نه از قسمتي دود يا بخاري برمي‌خاست، نه جرقه يا آتشي ديده مي‌شد. بوي بنزين يا روغن سوخته هم به مشامش نرسيد. با اشاره‌اش، زن چندبار استارت زد، ولي روشن نشد. عاقبت فهميد كه راه‌انداختن اين ابوقراضه كار او نيست. عزم را جزم كرد و كنار جاده ايستاد تا از ماشين‌هاي انگشت‌شمار عبوري كمك بگيرد.
ماشين اولي حتي نگاهش نكرد. دومي به او خنديد. سومي با صدايي بلند كه زن هم شنيد، گفت: “برو بابا حال نداري…”
چهارمي، چيزي نمانده بود زيرش بگيرد. پنجمي فقط بر سرعتش افزود تا نگاهش در برابر نگاه مرد شرمنده نباشد. و ششمين و هفتمين تا هفتادمين ماشين هر يك با داستاني مربوط به خودش، از مقابل او گذشتند و هيچ توجهي به درماندگي‌اش نكردند. در اين ميان، آسمان هم تن به تاريكي داد. اينجا بود كه مرد هم ترسيد. داخل ماشين بازگشت تا قدري گرم شود و هم زن را كه ترس امانش را بُريده بود، دلداري دهد. كار سختي است، وقتي خودت ترسيده باشي، بخواهي براي ديگري از مزاياي شجاعت و اُميد سخنراني كني. زن گفت،
“چاره‌اي نداريم. بايد ماشين را بگذاريم و خودمان برويم. شايد فردا با يك مكانيك بازگشتيم.”
مرد كه مستأصل شده بود، مردد شد كه “مبادا ماشين را ببرند؟” به زن گفت،
“بگذار يكبار ديگر سعي كنم. شايد هنوز قدري جوانمردي و انسانيت در وجود يكي باقي مانده باشد. شايد كمكي كرد و نجاتمان داد…”
زن شانه‌ها را بالا انداخت. يعني كه،
“اُميد بيهوده‌اي داري. اما مانع‌ات نمي‌شوم.”
مرد دوباره از ماشين پياده شد و كنار جاده ايستاد. با اين فرق كه هوا تاريك شده بود و ماشين‌ها وقتي نور خود را روي مرد مي‌انداختند، بوق مُمتد مي‌زدند تا اعتراض خود را به بي‌احتياطي او نشان دهند. بعضي‌ها فحش‌هاي ناموسي شديدي دادند، كه فريادهاي پاسخ مرد به ايشان، در پژواك مكرر صدايش در شب كوهستان نامفهوم شد.
باز هم يك، دو، سه و… بيست‌ و سه ماشين رد شدند و توجهي به مُصيبت مشكوك مرد و زن نكردند. اما ماشين بيست و چهارم ايستاد. مرد و زن باورشان نمي‌شد كه در آن شب سرد، براي كمك به آنها، ممكن است كسي خو را به زحمت بياندازد. اول فكر كردند كه ماشين براي كار ديگري ايستاده. ولي مردي از ماشين پياده شد و با صدايي بلند و گيرا از او خواست كه مشكل ماشين را بگويد. مرد از شادي بال درآورده بود و زن آنچنان ذوق‌زده بود كه از ماشين پايين پريد و به استقبال فرشته نجات خود و همسرش آمد. مرد با وجودي كه از سرما دندان‌هايش بهم مي‌خورد، وقتي به مرد ناجي رسيد، پيش از شرح مشكل ماشين، گفت،
“باورم نمي‌شود كه هنوز جوانمردي و انسانيت در نهاد كسي وجود داشته باشد. هنوز آدم‌هايي مثل شما هستند كه حاضر مي‌شوند براي كمك به همنوعان خويش از راحتي و آسايش خود بگذرند.”
بعد دستش را پيش آورد و به گرمي دست مرد ناجي را فشرد تا بداند كه آنها قدر و ارزش فداكاري او را مي‌دانند. جوانمرد با بي‌ميلي و انگار از روي دل‌بزرگي و آزادگي‌اش، گفت،
“اي بابا، اين حرف‌ها چيه كه مي‌زنيد؟ ما قابل نيستيم. ايكاش واقعا اينطور كه شما مي‌گوييد، بود”
وقتي اينها را مي‌گفتند، زن هم به آنها ملحق شد. در پاسخ گفت،
“انسان‌هايي مثل شما، نيلوفري هستند كه در ….”
جوانمرد حرف زن را بريد و گفت،
“…بله در مرداب يا گنداب روييده‌اند..”
زن هم گفت،
“شكسته نفسي نفرماييد.”
مرد ناجي نگاهي عاقل اندر سفيه به آن دو انداخت و گفت،
“بالاخره مي‌خواهيد مشكل ماشين را بگوييد، يا نه؟”
مرد به خود آمد و نگاه شيفته‌اش از مرد ناجي به موتور خاموش و سرد ماشين بازگشت. ايراد را برايش شرح داد. مرد ناجي هم رفت و از صندوق ماشين خود جعبه ابزارش را آورد و اشكال ماشين آنها را برطرف كرد. با يك استارت ماشين روشن شد و سرحال و قبراق آماده حركت بود. مرد از شادي آنچنان به وجد آمد كه بي‌اختيار جوانمرد را در آغوش گرفت و صورتش را از هر دو طرف بوسيد. اگر زن او را به خود نيآورده بود، ممكن مي‌شد كه دست‌هاي روغني جوانمرد را هم ببوسد. در حاليكه زن و مرد هر يك و پشت‌ سر هم، با جمله‌هاي قصار از جوانمردي و بزرگواري مرد ناجي مي‌گفتند، او خيره و حيران آنها را مي‌نگريست. جوانمرد كاپوت را بست. زن و مرد بسوي درهاي ماشين مي‌رفتند و همچنان مي‌گفتند و هيچ فاصله‌اي بين حرف‌هايشان وجود نداشت. عقب عقب رفتند و درهاي ماشين را باز كردند و روي صندلي خود نشستند. همه اين كارها را حين تعريف و تمجيد از مرد ناجي انجام دادند. ولي جوانمرد متعجب هنوز جلوي ماشين آنها ايستاده بود. انگار نمي‌خواست اجازه رفتن بدهد. مرد و زن شيشه‌ها را پايين آورده، حتي سرشان را بيرون آورده بودند و همچنان مي‌گفتند. با گذشت لحظه‌ها، كم‌كم صدايشان پايين و پايين‌تر مي‌آمد. آنقدر پايين كه هر دو ساكت شدند و اينبار آنها بودند كه به صورت مُصمم جوانمرد خيره مي‌ماندند. پس از لحظه‌اي سكوت، جوانمرد بسوي شيشه سمت مرد آمد و گفت،
“اگر حرف‌هايتان تمام شده، لطفا دستمزد بنده را بدهيد، بعد حركت كنيد…! ”

نویسنده : حمیدرضا میرمعزی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات