فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 فروردین 1403

یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتن

یک دگر خـلق بـه سودای دل و جـان گفتـنمن و سـودا و همه شـب غـم پـنهان گفتـنپـرسـیم بـر که شـدی عـاشـق، والله بـر تـومخـتـصـر شـد، هنری نیسـت فراوان گفت…

یک دگر خـلق بـه سودای دل و جـان گفتـنمن و سـودا و همه شـب غـم پـنهان گفتـن
پـرسـیم بـر که شـدی عـاشـق، والله بـر تـومخـتـصـر شـد، هنری نیسـت فراوان گفتـن
گفت تـلخ از لب شیرین تـو زهر اسـت، دگرپـرسی از بـنده تـو آن چشمه حیوان گفتـن
خـون شـود دل که کـنم بـا تـو ز زلف تـو گلهبــر چـنـان رویـی و آنـگـاه پـریـشـان گـفـتـن
بـهـتـریـن روز مـرا خـواب اجـل خـواهـد بــودزین همه شب بـه دل افسانه هجران گفتن
نام تـو گویم و حـسرت خـورم، آری چـه کنمکـام شـیرین نشـود از شـکـرسـتـان گفـتـن
چـند گویی «غم خـود گو، ز سـر من بـگذر»کاین حدیث است که بر روی تو نتوان گفتن
گفتیم «جانت چگونه ست ز هجرم » یعنیجـز تــرا نـیـز تـوان بــا دگـری جـان گـفـتــن!
سوز خـسـرو همه پـرسند، ولی چـون نکنمکآتـش جـان و جـگر بـیش شـود زان گفـتـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج