گذشتم از گذرگاهی که تو نیز از آن گذشته بودی؛
رد پایِ نفس هایت را آنجا می دیدم.
خم شدم و اشک های ریخته بر زمینت را، بوسیدم.
باحسرت به پرچم های سرخ مسیر عبور، زل می زدم؛
و اشکی که از دوری ات، در چشم هایم حلقه می زد،
موج زنان، تمام آن بیرق ها را تکان می داد…
ندای «یا حسین» ات را با گوش دل، نوش کردم.
چشم هایم گزارشٍ حضورت را در گوشه ای از حرم، ثبت کردند؛
و از نگاه های عاشقانه ات به گنبد حسینی، پرده برداشتند.
ابرِ چشمانت می بارید
و حوضِ خونین دلت را شستشو می داد.
لبخندی ملیح که از شوق وصال،
بر چهره ات نقش بسته بود را
از یاد نمی برم.
دیدمت با قلم و دفترچه ای در دست،
هر از گاهی قلم را بر کاغذ، می راندی و
اشکت بود که همواره سرازیر بود.
زیارتت قبول ای همراهِ همیشگیِ دعاهایم…
_____________________________________
پی نوشت: نوشته مربوط به سفر اربعین ۱۴٠۱ است.


