به نام یگانهی همواره جاوید
پیشکش به روان آقای خلدآشیانم:
سیّد حسین حکیمی بافقی
۱
✍ مثنوی:
.
پدر رفتی و آتش بر دلِ زارم نهادی
به قلبِ خستهاحوالم غمی صد ساله دادی
.
نمیدانم چگونه، بازگویم حالِ دل را
چگونه، وصف سازم بی تو دردِ سینه آقا
.
چه سان گویم که بعد از تو، نمانده، در دلم شور
نگشته، شادمانی با نمِ جامِ دلم، جور
.
به زیرِ چکمهی غم شد گرفتار این تنِ زار
عذابِ غصّهها شد بر سرای سینه آوار
.
از آبِ چشمِ نمناکم شده، سرریز قلبم
شده، نقشی بر آب آمالِ جانِ خسته هر دم
.
بدونِ تو، دلم تنگست و خشکیدهست رویام
گرفته، نقشِ ماتم را نگینِ جامِ دنیام
.
گرفتارم میانِ بسترِ داغِ نهانم
نمیروید گلی در لابلای باغِ جانم
.
نمیخواهم که بعد از تو، ببینم سبزه در راغ
دلم دارد چو آلاله، به نبضِ قلبِ خود، داغ
.
چراغِ شادیاَم خاموش شد، از دردِ این داغ
شده، رنگِ تمامِ روزهای جان، چنان زاغ
.
به مانندِ هزاران لالهی بیتاب و غمدار
زده، آتش به جانم داغِ فقدانِ تو بسیار
.
زمستان گشته نبضِ فصلهای زندگانیم
بهاران رفته از نامنتهای زندگانیم
.
هزاران بغض خفته، در گلوی حسّ جانم
هزاران درد بسته، راهِ شادیِ نهانم
.
نمیبینم به جان، خوشتابیِ رویای رنگین
نشسته، در دلم بیتابیِ غمهای سنگین
.
شکسته، در گلویم رویشِ غوغای شادی
و بسته، آه، راهِ خیزشِ آوای شادی
.
به هر دم که: کنم، از مهربانیِ دلت یاد
تمامم میکشد، از فرطِ هجرت، سخت فریاد
.
ز بس، از هجرِ رویت، چشمِ جان در خون نشستهست
نهانم راهِ شادی بر جهانِ خویش، بستهست
.
پدر بودی مرا همدم میانِ لحظهی غم
ببین حالا چه سان غمها نموده، پشتِ من خم
.
بیا؛ پشت و، پناهم شو، دگر باره؛ پدرجان
و یارم شو، میانِ بسترِ غمهای پنهان
.
نما رحمی به حالِ قلبِ بیتاب و، شکسته
بده، آرامِش احساسِ دلِ در غم نشسته
زهرا حکیمی بافقی، بهمنماه ۱۴۰۰.
***
۲
✍ پنج بند از سوگسرودهای دوازدهبندی؛
به قالب چهارپاره:
.
سوی حق رفتی پدر جان منزل پاکت مبارک
رَستنِ بیانتهای جانِ چالاکت مبارک
جایگاهِ واقعیاَت، ماورای خاک بودهست
پر زدنهای میانِ بامِ افلاکت مبارک
.
حسّ آرامش برای خستگیهایم تو بودی
رو به جانم ناکجای مهربانی میگشودی
وقتی از دنیای نامردی پُر از، غم بود جانم
از دلم غمهای بیحد را به مِهرت میزدودی
.
یاد باد آن روزگارانی که قلبم با تو جان داشت
از تو دنیایم سراپا شور و شوقی در نهان داشت
بازوانم با صفای گرمیِ دستانِ مِهرت
در برابر گشتنی با کوهِ غمها بس توان داشت
.
در سَرایت شور جاری بود چون آوازهی رود
بودنت، گرماسُرای شعرِ مِهرِ زندگی بود
زود بود آن رفتن و، کوچِ صفایت، از جهانم
رفتنت بغضی گران را در نهانِ سینه افزود
.
دودِ داغت، درد را در چلچراغِ جان روان کرد
غصّهای بیانتها را در ورای جان نهان کرد
شعلهزا شد، هستیِ پیوستهی غمهای پنهان
نای جان را، منتهای آهِ هجرت، ناتوان کرد
زهرا حکیمی بافقی، بهمنماه ۱۴۰۰.
روانشان شاد!
اللهم صل علی محمد و آل محمد

