گورویی
《گُورَویی بناری》
•—•—•
بناری را قدمتی باشد به بلندای تاریخ
و وسعتی دارد به گستردگی جغرافیای خیال
که زمستانش به ربیع مانندست و رمضانش را حس و حال شوال
_
پیر سالخورده ای که تکیه زده به دیواره سِتبر شاهی بند
و چشم دوخته به مخمل سبز شالیزارهای گیسو کمند
و گوش سپرده به آواز پرندگان در حال بگو و بخند
_
و این نکته هست همیشه برایم جای سوال؟
که چرا خیالم نمی رود به جایی جز باغ های سِمال
وچشمم آب نمی خورد جز به (توفتِ ) امیری زلال
_
گاه گاهی که دلم پر میکشد به دنیای پر هیاهوی کودکی
قسم می دهم دلم را به اُجاق (وِجاغ) گرم کَی مَکی
که سر کشد از حِصارِ باغ (گورویی) یواشکی
_
تا ببیند مادرانی که بر کمرخویش بسته اند زِنار
و گیس سپید میدهند بدست باد همچو (فاش) کُنار
و شِروه میخوانند برای انارهای شکم دریده در (تَپار)
_
و خدا را قسم میدهم به شاه دُلدُل سوار
که مردم این خِطه بدرخشند چو گونه های سرخ انار
ولی دانه های دلشان نگیره رنگ خون چو دان انار
_
،،حاجی اکبری،،


